نشستهام و منتظرم تا رودهام كارش را بكند. وضع فلاكتباري است. يبوست، كابوس وحشتناك و نفرتانگيزي است. به دور و برم نگاهي مياندازم. درون تور كوچكي چند خوشبوكننده شبيه قرصهاي جوشان ويتامين سي از ديوار كناريام آويزان است. تور را بر ميدارم و اولين قرص را كه رنگ بنفش كدري دارد بر ميدارم. بوي خوبي دارد. مشغول بازي با اين قرص خوشبو ميشوم و منتظر ميمانم تا رودهام كارش را بكند.
عرق دستم قرص بنفش را به چيز ليزي تبديل ميكند. به اين فكر ميافتم كه اين قرص ليز و شيافمانند ميتواند راهحل خوبي براي خلاصي از گههاي سنگواره باشد. قرص را ميگذارم روي سوراخ كونم و فشارش ميدهم. خيلي راحت وارد بدنم ميشود.
***
اين روزها سفارشات زيادي بدستم ميرسد. از جشنهاي عروسي گرفته تا مراسم عزا. ميروم و در گوشه و كنار محل مراسم ميگوزم. گوزشهاي خوشبوكنندهاي كه هوش از سر آدم ميپراند. اما بهترين سفارشم از شهرداري است. قرار گذاشتهام كه در مسير باد بگوزم و به شهر بوي خوب بهاري ببخشايم. اين آرزوي كودكيهايم بود كه به جامعهام خدمت كنم. و حالا از ته دل به جامعه فهيم ايران خدمت ميكنم.
زير سينه سمت راستم حلقهاي آويزان است. حلقهاي كه شايد ضامن نارنجكي باشد، يا ضامن يك چتر يا يك كپسول آتشنشاني و شايد تنها چيز بيهودهايست .
معصومه سرش را روي سينه لختم گذاشته است و با لبانش با حلقه فلزي بازي ميكند. هميشه هنگام عشقبازي حلقه فلزي را در مشتش ميگيرد و ميفشارد، و بعد در اوج لذتي ناگهاني رهايش ميكند و از تب و تاب ميافتد. هنوز كنجكاوي اوليهاش را ميتوان حس كرد. ياد آنروزي مي افتم كه معصومه براي اولين بار حلقه فلزي را ديد و به وحشت افتاد. فكر ميكرد كه يك خود آزارم، كسي كه به سينه خود حلقهاي فرو كرده است. به او گفتم كه كار خودم نيست. از بچگي با من است و با من رشد ميكند. گفتم كه شايد ضامن چيز اسرارآميزي باشد. از آنروز بود كه حلقه فلزي را در مشتش گرفت و فشرد. آنروز حلقه فلزي براقتر از هميشه بود.
***
وصيت كردهام كه مرا بعد از مرگ بسوزانند، حتي اگر در ايران كه كوره آدمسوزي ندارد بميرم، بايد مرا تا هندوستان ببرند و آنجا در هواي آزاد و بطور قانوني خاكسترم را به باد دهند. معصومه هم موافق است. فقط ميخواهد كه حلقه فلزي به او بازگردانده شود تا بعنوان يادگاري از من داشته باشد. به اين خواستهاش لبخندي ميزنم.
***
در بالاي صخرهاي ايستادهام و به پرتگاه عميق زير پايم مينگرم. باد سرد بدن لختم را به لرزه ميآورد. انديشه ديوانه كنندهايست كه بعد از مرگم، معصومه حلقه را در مشتش بفشارد و با مرد ديگري عشقبازي كند. حلقه را در مشتم ميفشارم. نخواهم گذاشت كه بخشي از وجود من به دست معصومه بيافتد، نميخواهم كه بخشي از من نظارهگر عشقبازي او با مرد ديگري باشد. ميخواهم بعد از اينكه به طرف تاريكي پرتگاه پرواز كردم حلقه را بكشم و به راز جادوگرانه آن پي ببرم. تنها ترسم اينست كه اين حلقه ضامن يك چتر نجات باشد، خدا نكند.
این وبلاگ ادامه وبلاگ قبلی است که توسط دوستان محترم فیلتر شد. اگر بتوانم آن داستانها را بصورت فایل فشرده (zip) در این وبلاگ قرار خواهم داد.
میتوانید بر جسد وبلاگ قبلی اینجا گریه کنید.
پانوشت: وبلاگ قبلی در بعضی از ISPها فیلتر نشده است. برای همین داستانها را در هر دو وبلاگ بطور موازی خواهم گذاشت. کسانی که امکان دیدن وبلاگ اصلی را دارند، خوش به حالشان. آدرس وبلاگ اصلي را در زير توضيح وبلاگ نوشتهام.
به اميد روزي كه فيلتركنندگان فيلتر شوند.
