تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري

از برج بلندي، طنابي دراز و سفيد آويزان بود. در هواي گرفته و خاكستريرنگ شهر، آن طناب، برجستهتر از همه چيز به چشم ميخورد. مرد ميانسالي به سوي طناب سفيد قدم ميزد. به آن رسيد و ايستاد. طناب را در دستانش گرفت و پايين كشيد. تمام ساختمان فرو ريخت. سنگي هم روي سر مرد افتاد. مرد بيهوش شد. شايد هم مرد.

***

صداي ناله ضعيفي شنيد. صدا، به همراه گرد و غبار از خرابه برميخواست و دورترها بر سطحي كدر مينشست. به سوي ساختمان فروريخته كه حالا به شكل كوهي شده بود به راه افتاد. صدا از قله كوه برميخواست. از كوه بالا رفت. به قله رسيد و شروع به كندن زمين كرد. چند متر پايينتر، زن نالان را يافت. بدن برهنهاش را به آغوش كشيد و از كوه پايين رفت.

***

در را باز ميكنم و زن لخت و غبارآلودي را در آغوش داوود ميبينم. بدون هيچ حرفي وارد خانه ميشود و به سوي اتاق خوابم ميرود. ميخواهد بخواباندش روي تختم. نميگذارم «اول بايد بشوييمش. كثيف است.» ميرود حمام. به دنبالش ميروم. داوود نميگذارد لخت شوم. خودش هم لخت نميشود. آب، گرد و خاك را از روي پوست درخشان زنِ بيهوش ميشويد. تيغهاي ميآورم و زير بغل و شرمگاه زن را ميتراشم. داوود نگاهم ميكند «ديوانه.» ميخندم «ميخواستم تميز باشد.» داوود ماجرا را تعريف ميكند. فكر ميكنم كه حتما مشغول حمام كردن بوده است. شايد هم مشغول عشقبازي. به هر حال لخت بوده. شايد شوهري دارد كه هنوز زير آوار است. شايد معشوقش هنوز زنده است. زير لب ميگويم «اميدوارم نباشد

روي تخت ميخواباندش. ملافهاي ميكشد رويش، ملافه حالت بدنش را به خود ميگيرد. زيباست. تصميم ميگيريم برگرديم و معشوقش را پيدا كنيم.

***

ميرسيم به جايي كه داوود ميگويد «خرابههاي ساختمان همين جا بود.» حالا از آوار كوهمانند خبري نيست. به جايش برج بلندي است كه طناب دراز و سفيدي از آن آويزان است. مرد پيري از دور به سوي طناب قدم ميزند.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 17:50 | لینک  | 

دوش آب سرد شايد تنها ديوانگي من باشد. وقتي كه زير آب سرد به نفس زدن ميافتم و به بچههايي ميمانم كه بعد از گريه نفسشان قطع ميشود، احساس لذت ميكنم. شايد براي تحمل سردي آب درجا بدوم و يا حتي برقصم. تنها ترسم اينست كه روزي ليز بخورم و سرم به در و ديوار بخورد. شايد بميرم، شايد هم فلج شوم.

***

علي، پسر بچه‌‌اي كه احتمالا هشت سال بيشتر ندارد، از در مدرسه بيرون ميآيد و به طرف خانهاش به راه ميافتد. پسر خوبيست. آينده درخشاني دارد. شايد يك خلبان بشود، يا يك دكتر، و يا حتي يك فضانورد. بيشتر دوست دارد فضانورد بشود. ستارهها را دوست دارد. يك دوست هم به اسم ستاره دارد. با هم بازي ميكنند و شاد هستند. گاهي كنجكاوي باعث ميشود كه بخواهند بدن همديگر را نيز كشف كنند. يكبار پدر علي آنها را هنگامي كه لخت بودند و در حال اكتشاف يكديگر، گرفت. تنيبهشان نكرد. ميدانست كه كارشان گناهآلود نيست، تنها يك كنجكاوي بچهگانه است كه زود جايش را با غريزه جنسي عوض خواهد كرد. گذاشت كه علي همچنان يك ستارهشناس باقي بماند.

ولي مادرش ميگويد «تو بايد يه دكتر بشي. اونوقت براي مريضيم ميام پيش تو.» و بعد زود سرخ ميشود. فكر ميكند كه آيا حاضر است به خاطر يك بيماري، پيش پسرش لخت شود و عورتش را به نمايش بگذارد؟ كار سختي خواهد بود ولي به هرحال دكترها محرم انسانند.

اين توهمات لذتبخش در ميان خانواده علي امري شايع است. بگذار خوش باشند.

***

با صداي زمين خوردنم پيدايش ميشود و شروع ميكند به ملامتم:

- آخر كدام آدم عاقلي در حمام رقص ميكند؟

پشتم را ميمالم و از دستان مهرداد ميگيرم تا بلند شوم. خدا را شكر كه اتفاقي نيافتاد. به خنده ميافتم و مهرداد هم همراه من ميخندد. برايم حولهاي ميآورد تا رويم را بپوشانم. روي مبل دراز ميكشم و دوباره به خنده ميافتم. بعد ياد چند ساعت قبل ميافتم كه در خيابان مردم دور جنازه علي جمع شده بودند و رويش سكههاي كهنه ده توماني ميانداختند. كاري كه فلسفهاش را درك نكردهام. آيا اين پولها رشوهاي براي خداست تا آنها را از مرگ در امان نگه دارد؟ از اتوبوس خط واحد پياده نميشوم. نميخواهم جنازه علي را ببينم. او را به اندازه كافي ديدهام. تمام داستان را هم ميدانم، آخر من يك داناي كل‌ام. ماشين زده و فرار كرده است. چند دقيقه ديگر هم مادرش از راه خواهد رسيد و فرياد خواهد كشيد «اي خداي لعنتي. اي خداي لعنتي» و نگاهش به طرف جنازه خواهد بود، انگار خدا آنجا ايستاده است و به خاطر قصور در انجام وظيفهاش شرمسار است.

فكر ميكنم حالا جواب سوال مهرداد را كه ميپرسد «دليل پيدايش مفهومي به نام خدا چيست؟»، ميدانم: خدا، قرار است قدرتمندترين ناقض قوانين خشك و غيرانساني طبيعت باشد. مهرداد وقتي جوابم را ميشوند لبخندي ميزند و ميافزايد «و خدا خيلي جاها قوانين طبيعت را نقض نميكند.» براي همين است كه گاهي او را «اي خداي لعنتي» مينامند.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 14:36 | لینک  | 

بهزاد، افسرده از مفهوم سكس، در گوشهاي از اتاق كز كرده است. ياد بچگيهايم ميافتم. وقتي كه يكي از دوستانم با شيطنت سكس را برايم توضيح ميداد. و من چند روز در شوك اين خبر بد بودم: سكس. بعدها خيلي راحت عادت كردم. مثل همه انسانها كه به چيزهاي عجيبي مثل سكس يا جاذبه زمين عادت ميكنند بدون اينكه به مفهوم آن پي ببرند و تنها آدمهاي غيرنرمالي مانند نيوتن هستند كه با مفاهيم كنار نميآيند و به آن عادت نميكنند. بهزاد كه در بهت و حيرت است يكي از آنهاست. هنوز با مفهوم سكس كنار نيامده است.

***

- اوففففففف. كون رو نگاه كن.

- بس كن. همتون عقده جنسي دارين حاضرين از زندگي و پدر و مادر و دوستاتون بگذرين تا فقط يه بوس از يه دختر بگيرين يا يه بار ليسش بزنين.

پشيمان ميشوم. هرچند بهزاد را درك ميكنم ولي تلاش براي تعريف سكس كار احمقانهايست. معمولا بعد از انزال است كه به فكر معني سكس و چرايي آن ميافتيم. قبل از آن مفهوم معني ندارد. تنها جذابيت سكس است كه اهميت دارد. سكس را روانشناسي و پزشكي توجيه ميكنند. و مفهوم سكس تنها انسانهايي را به خود مشغول ميكند كه هميشه در احساس بعد از انزال به سر ميبرند.

***

زهرا آرام و آسوده به خواب ميرود. من اما علاوه بر سستي و كرختي بدنم، احساس پوچي هم ميكنم. احساسي كه معمولا با خواب فروكش ميكند. زماني سوال بهزاد را با سوال جواب داده بودم:

- چرا سكس ميكنيم؟

- چرا غذا ميخوريم؟

چه جواب احمقانهاي بوده است. غذا ميخوريم تا به زندگي ادامه دهيم. غذا خوردن نقطه اوجي ندارد. احساس بعد از سيري هم فرود غيرمنتظرهاي نيست. ولي سكس؟ سكس براي ادامه زندگي نيست. سكس تعليق زندگي است از لحظهاي كه تحريك ميشويم تا لحظهاي كه احساس پوچي از بين ميرد. سكس پر از سعود و فرودهاي غيرمنتظره است. انسان به اين لحظههاي معلق نياز دارد. البته زندگي بعضيها كلا در تعليق است. و خيل بيچارگان در ايران بدون هيچ تعليقي به زندگي ادامه ميدهند.

ملافه از روي زهرا كنار رفته است. بدن لخت و زيبايش را تماشا ميكنم و بعد آرام رويش را با ملافه سفيد ميپوشانم. احساس پوچي از بين رفته است. به گوشه اتاق نگاهي مياندازم. بهزاد هنوز به من زل زده است.

- خدايان باستان از آميزش جنسي حمايت ميكردند. ولي خداي ما آن را قبيح ميشمارد. براي همين خيليها از خدا قهر ميكنند. وخيليها هم از سكس قهر ميكنند. و سكس با احساس قهرآميزي همراه است. اگر خدا با اين مفهوم آشتي ميكرد...

و بهزاد با لبخدش به داستانم خاتمه ميدهد.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 18:47 | لینک  | 

- نمي‌خواهي در مورد «طرح مبارزه با بد حجابي» بنويسي؟

- البته كه نه! اين موضوع بيش از اندازه كليشه شده است. در ضمن موضوع مهمي هم نيست.

***

اسماعيل را تازه آزاد كرده‌اند. به جرم ارعاب و بر هم زدن امنيت گرفته بودندش. از جرمهاي ديگرش خبري ندارند. از باند فساد و فحشا و قتل و تجاوز به صغير. اگر ميدانستند اعدامش ميكردند.

حالا آزاد شده است و ميخواهد به كارهاي مقدسش ادامه دهد. نيلوفر آدرسش را از من ميگيرد. مي‌داند كه با يكي از فاحشه‌هاي او سر و سري داشتم.

نيلوفر خيلي راحت پيدايش ميكند. دختر زرنگي است. و بعد طرح و نقشه‌اش را با او در ميان مي‌گذارد. اسماعيل، حيرت‌زده اين دختر زيبا و ديوانه را تماشا ميكند.

***

نمي‌دانم چظور طرح‌هاي جنون‌آميز اين دختر كله‌شق را تعديل ميكند. وقتي مرا ميبيند با خنده ميگويد:

- دوست كله‌شقي داري.

- اسماعيل عزيزم، تو هم قدرت عجيبي در كنترل دختران كله‌شق داري.

- آدم‌هاي لاتي مثل من بايد اين قدرت را داشته باشند. راستي، كجا با اين دختر ديوانه آشنا شدي؟

- در يك جلسه داستانخواني، وقتي داشت عليه مردان سخنراني مي‌كرد.

***

دختران آموزش‌ديده به سوي تهران حركت ميكنند. من هم چند روز بعد به آنها خواهم پيوست تا شاهد نمايش جالب آنها باشم.

نيلوفر قبل از حركت دختران به نزدم آمد. برايش آرزوي موفقيت كردم. گفت از اينكه طرحش كاملا اجرا نمي‌شود ناراحت است. واقعا غمگين مي‌نمود. سعي كردم دلداريش بدهم:

- هيچ چيز ارزش كشتن يك انسان رو نداره.

- چرند نگو. اگه فقط چند تا از اون زنهاي محجبه خود‌فروخته رو مي‌كشتيم حساب دستشون ميومد.

- كتك زدن هم تاثير كمي نداره.

***

فاحشه‌هاي اسماعيل كه چند روز مهارتهاي رزمي آموخته بودند، به تهران ميرسند. منتظرم خبر اولين برخورد را بشنوم. حتي تصورش هم برايم مثل بازي‌هاي هيجان‌انگيز كودكي جذاب است: محجبه‌هاي خود‌فروخته، فاحشه‌هاي بد‌حجاب اسماعيل را خواهند گرفت و آنها در عوض محجبه‌هاي عزيز را به زير مشت و لگد خواهند گرفت. طرح جالبي است، نيلوفر عزيزم. ولي مطمئن باش جذابيت كتك، بيشتر از كشتن يك انسان به خاطر يك موضوع كم‌اهميت است.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 18:35 | لینک  | 

از رستوران متنفرم. شايد خاطره بدي دليل آنست و يا انديشهاي پنهان در لايههاي زيرين مغزم. اما امشب رستوراني كه در آن نشستهام فرق ميكند. يك رستوران گران قيمت با غذاهاي لوكس و گارسونهاي جوان و شهوتانگيز (واقعا تاسفآور است كه در ايران گارسون دختر نداريم، ولي گارسونهاي پسر هم اگر تر و تازه باشند باز هم اشتها برانگيزند)

روبرويم يك دوست قديمي نشسته است. دوست سالهاي دبيرستان كه چند سالي است نديدهامش. نميدانم از كجا شمارهام را پيدا كرده است. ديروز زنگ زد و مرا براي شام دعوت كرد. حالا هم روبرويم نشته است.

روي ميز هيچ قاشقي نيست. مجبورم تكههاي گوشت را با چنگال بخورم، و البته از نان هم خبري نيست. اين تصوير كه گوشتي را با چنگال به دهان ميگذارم و طعم لذيذ گوشت به قيافهام لبخندي نوراني ميبخشد، مرا به ياد سايتي مياندازد كه كاملا به طور اتفاقي با آن آشنا شده بودم. تصوير دختران و پسراني كه با لبخندهاي نوراني، تكههاي گُه را به دهانشان ميگذاشتند. به شباهت گوشت و گه واقفم. ولي مطمئن نيستم كه آيا گه به اندازه گوشت لذيذ است يا نه؟

چند دقيقهايست كه رفيق قديمي از وضع زندگياش حرف ميزند. اينكه پول زيادي دارد، خانه بزرگ و يك ماشين خاكستري رنگ، دوستان زياد و خيلي داشتنيهاي ديگر. از خاطرهاي ميگويد كه چند سال است او را راحت نگذاشته است. تا آن لحظه حرفهاي او اهميت حتي يك تكه گوشت را نداشت، اما وقتي ميفهمم كه خاطرهاش مربوط به من است صحبتهايش اهميت مييابند.

از روزي حرف ميزند كه هر دو از مدرسه بيرون آمده بوديم و ميخواستيم گردشي آن دور برها بكنيم. بعد دختري مرا به اسم صدا زده بود و چيزي به من داده بود. وقتي رفيق از من پرسيده بود كه او كيست جواب داده بودم كه خواهرم است.

آن روز را به ياد دارم، و آن دختر خيلي زيبا را كه دختر همسايهمان بود و من عاشقش بودم ولي هيچگاه بدستش نياوردم. سالهاست كه نقل مكان كردهاند و از آنها خبري ندارم. به ياد نميآورم كه به رفيق گفته باشم او خواهرم است، شايد هم گفتهام، احتمالا ميخواستم كه درباره او بدگويي نكند. نميخواستم به غير از خودم كسي درباره باسن او حرف بزند.

و حالا روبرويم رفيق قديميام نشسته است و ميگويد كه عشق خواهر من چند سال او را راحت نگذاشته است، با شنيدن اين حرف لبخند نوراني من تبديل به لبخند موزيانهاي ميشود. ميپرسم:

- ميخواهي برايت رديفش كنم؟

اول متعجب ميشود. بعد ميخندد. فكر اينكه من تبديل به يك قرمساق شدهام او را شاد كرده است. براي هفته بعد قرار يك شام ديگر را ميگذاريم.

***

با لذت مشغول خوردنم. رفيق هم تماشايم ميكند. با اين لحظات لذتبخش، تنفرم نسبت به رستوران تبديل به يك علاقه شديد ميشود. منتظرم كه شام تمام شود و بعد تير موزيانهام را شليك كنم. ميتوانم برايش داستانهايي تعريف كنم و بگويم كه چرا خواهرم به قحبهگي افتاده است و يا حتي ميتوانم بگويم كه خواهرم بيمار است و ايدز دارد و بايد براي سكس با او از كاندوم استفاده كرد. ولي شايد بهتر است كه حقيقت را بگويم: اينكه من هيچ خواهري ندارم. و بعد به خاطر شام از او تشكر كنم.

بيصبرانه منتظرم تا شام تمام شود و عكسالعمل ديدني او را ببينم.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 18:25 | لینک  |