تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري

بالاي برج بلندي ايستاده است و شهر را نظاره ميكند. حتما زشتيها را ميبيند، پستي، دزدي، فساد، جنايت، دروغ، فاحشههايي كه به خاطر شكم گرسنهشان سكس ميكنند و يا به خاطر لذتش، ماموراني كه فاحشهها را ميزنند، ميكشند و يا به جرم اينكه فاحشهاند، پشت ديواري به آنها تجاوز ميكنند. او اينها را ميبيند. ولي ساكت است، او يك نظارهگر است، كار ديگري از دستش برنميآيد. شايد حتي نظارهگر هم نيست، شايد چيزي نميبيند و تنها به خاطر نسيم خنكي كه صورتش را نوازش ميكند آن بالا ايستاده است. و شايد هم آنجا ايستادنش دليل ديگري دارد. شايد لحظهاي بعد خودش را پايين بياندازد. نميدانم. شايد...

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 21:44 | لینک  | 

- داري چه مينويسي؟

- داستان سفارشيات را.

رضا وارد اتاقم ميشود و در را ميبندد. روي تختم دراز ميكشد و به صورتم خيره ميشود. قلم را ميگذارم روي ميز، ديگر نميتوانم ادامه بدهم. بلند ميشوم و ميروم به سوي تخت. كنار رضا دراز ميكشم و لبخندش را تماشا ميكنم. مينشيند. هنوز لبخند، روي صورتش است. پاچههاي شلوارم را ميگيرد و ميكشد. شلوار مقاومت ميكند، ولي نهايتا از تنم در ميآيد. لختم. لبخند رضا محو شده است. دستش را دور آلتم حلقه ميكند و ميفشارد. نور لامپ اذيتم ميكند. به عكس «والتر بنيامين» و «فوكو» كه رضا تازه به ديوار اتاقم چسبانده است چشم ميدوزم. نميشناسمشان، علاقهاي به شناختنشان ندارم. فقط ميدانم همجنسباز بودهاند. به رضا نگاه ميكنم. دارد آلتم را ميگذارد توي دهانش. سرش را نوازش ميكنم. آلتم غيب ميشود. فقط صورت رضا را ميبينم كه در انبوه مو گم شده است. نور لامپ چشمانم را ميزند. ميبندمشان و در تاريكي فرو ميروم.

افكار از ذهنم فرار ميكنند. اين مزيت سكس با چشمان بسته است. جنبش سر رضا را حس ميكنم. بدنم هيجان جنسي شديدي تجربه ميكند. باسنم منقبض ميشود. آب از آلتم فوران ميكند. هنوز چشمانم بسته است، هنوز آلتم در دهان رضاست. تمام آبم را ميخورد. چشمانم را باز ميكنم. دستش را دور آلتم حلقه كرده است. لبخند ميزند: «خوب بود.» صدايش گرفته است. به روي ميز نگاه ميكنم. كثيفترين داستانم رويش است. نور لامپ اذيتم ميكند. رضا بلند ميشود. صورتم را ميبوسد و به سوي در ميرود. در ميانه در ميايستد. دستش را دراز ميكند و كليد لامپ را ميزند. چراغ خاموش ميشود. رضا ميرود و در را پشت سرش ميبندد. و من در تاريكي و سكوت فرو ميروم.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 11:5 | لینک  | 

براي چندمين بار انگشت اشارهاش را به شيار عورتش ميكشد. بعد دستش را از زير ملافه بيرون ميآورد و به انگشت خيسش كه نور ماه آن را نقره فام كرده است، نگاه ميكند. انگشتش را ميگذارد توي دهانش و به مكيدن مشغول ميشود.

ماه اتاقش را تقريبا روشن كرده است. توي تخت خوابش دراز كشيده و مشغول استمناست. دختر تنهاييست، معشوقش او را چند ماه پيش ترك كرده است.

از تخت خواب بلند ميشود و به سوي پنجره ميرود. به ماه چشم ميدوزد. ماه سرد، ماه بيآزار و قشنگ. نور ماه به تمام شهر جلوه رويايي بخشيده است، و همچنين به اتاق او و به بدن لختش كه زير نور ميدرخشد.

خسته ميشود و نگاهش را پايين مياندازد. مردي را ميبيند كه جلوي تير چراغ برق ايستاده است و او را تماشا ميكند. زود خودش را پشت پرده سرخرنگش قايم ميكند.

***

چند دقيقهايست كه از پنجرهاش به ماه چشم دوخته است. حتما مشغول عشقبازي با همسرش بوده است. شايد بعد از ارگاسم شديد به يك افسردگي فلسفي فرو رفته است. همسرش حالا بايد خواب باشد. چه خوب كه خانهاي دارد، و همسري.

زن مرا ميبيند و پشت پرده قرمز خانهاش قايم ميشود. بعد از چند لحظه از پشت پرده بيرون ميآيد و دوباره پشت پنجره ميايستد. دارد به من نگاه ميكند. دستهاي آويزانش بالا ميروند و سينههايش را ميپوشانند. سينههاي قشنگي كه از خود ماه درخشندهتر است. آه! دارد سينههايش را ميمالد. يكي از دستانش فرو ميافتد و مشغول ماليدن عورتش ميشود. حيف! نميتوانم عورتش را ببينم.

شايد يك فاحشه است، يا يك اگزيبيشنيست كه دارد لذت خيانت به همسر خفتهاش را تجربه ميكند. شايد هم تنهاست، كاش ميبود. آنوقت ميتوانستم شب را پيش او بمانم. دير وقت است. بايد بروم و جايي براي خوابيدن بيابم.

***

جلوي تير چراغ برق، مانند مجسمهاي ايستاده است و مرا تماشا ميكند. نميدانم چرا چراغهاي خيابان روشن نيست. نور ماه به قيافهاش تصويري غير واقعي داده است. مثل مجسمههاي نقرهاي دور از دسترس شده است. نگاهش به بدن لختم برايم لذتبخش است. كاش اينجا بود و دستانش را بر پستانهايم ميگذاشت. شايد بهتر است پنجره را باز كنم و صدايش بزنم. شايد هم نه، بهتر است منتظر باشم تا خودش بيايد.

***

مرد براه ميافتد. در خيابان ساكت و آرام، صداي قدمهاي او تنها صداييست كه شنيده ميشود. چند قدم دورتر ميايستد، سرش را برميگداند و به زن خوشبخت نگاهي مياندازد. بعد به راهش ادامه ميدهد. ميرود تا شايد جايي براي خوابيدنش بيابد.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 15:44 | لینک  | 

چشمم از عورت نازش به صورت نگرانش ميافتد. ميخواهم صورتش را ببوسم ولي ناخودآگاه كُسش را ميبوسم. ياد حرفهاي حسين در مورد «انگيزش ناخودآگاه» ميافتم. دوست قديمي، فارغالتحصيل روانشناسي و همسر سابق زنيست كه روبرويم دراز كشيده و پاهايش را از هم باز كرده است. «الينا» زن زيباييست. سالها پيش از حسين جدا شد و به تور من افتاد. حسين ابدا از اينكه با زن سابقش رابطه برقرار كردم ناراحت نشد. زود اين حقيقت را كه الينا ديگر متعلق به او نيست قبول كرد. امروز قرار بود كه براي شام به خانهام بيايد. الينا هم چند روزيست با من است. شام را او تدارك ديده است. بعد از اينكه عورتش را بوسيدم سرخ شد، چهرهاش هم نگرانتر شد. فهميدم كه حال سكس ندارد. بلند شدم و رويش را پوشاندم. بعد صورتش را بوسيدم. شايد بعضي وقتها بشود بر «انگيزش ناخودآگاه» غلبه كرد. موقعي كه صورتش را ميبوسيدم فكر كردم كه هنوز عاشق حسين است.

- شايد براش اتفاقي افتاده؟

- چه اتفاقي؟

- امروز اول خرداده. قرار بود مردم تظاهرات كنن. شايد حسين هم گير افتاده باشه.

اين را كه ميشنوم ياد سال پيش ميافتم. روزي كه مردمي بيشمار عليه شوونيسم و فاشيسم شعار ميدادند. كساني كه نميخواستند به زور، فارس باشند. ميخواستند خودشان باشند، ترك باشند، و «خود بودن» را با حقوقش ميخواستند. شايد بزرگترين تظاهرات بعد از انقلاب بود. كشتههايي هم داشت. امروز سالگرد همان روز است.

***

حسين برگشت. باطوم خورده بود.

- با اينكه شهر پر از مامور بود ولي تظاهرات شروع شد. كوچيك بود. همهمون كتك خورديم.

الينا جاي باطوم را نوازش ميكند و لبخندي ميزند. حتما از اينكه حسين سالم برگشته خوشحال است.

شام را ميخوريم. دير وقت است. حسين پيش ما ميماند. شب را با نگراني ميخوابم. ميترسم وقتي خواب رفتم الينا بلند شود و پيش او برود. نيازي به نگراني نيست. الينا تمام شب با من خواهد بود، آخر اين آخرين شبي است كه با من است.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 16:50 | لینک  |