تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري

از شكاف ديوار اتاق تاريكم بيرون را تماشا ميكنم. زني را ميبينم كه ميگذرد و پشت سرش مرد كوتاهي كه خنجري بدست دارد. خنجر، در آن هواي تاريكروشن نزديك به طلوع عجيب ميدرخشد. نگران زن بيپناه ميشوم كه حتما در خطر است. بلند ميشوم تا به كمكش بشتابم.

در خيابان كسي نيست. كمي دورتر از شكاف اتاقم، بركه كوچكي از خون ميبينم. و اين خون، در اين هواي تاريك روشن نزديك به طلوع عجيب ميدرخشد.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 0:16 | لینک  | 

شبي گرم و آرام، شبي زيبا براي ملاقات با دختري كه چند روز پيش سينههاي برهنهاش را از ميان پنجرهاي باز، بدون اينكه خودش متوجه شود، تماشا ميكردم. در يكي از پاركهاي پر درخت - درختاني كه ميان شاخههايشان چراغهايي نصب شده است و نورهاي ساطع از آن به درختها منظره رويايي بخشيده است - نشستهام و منتظرم. تنها مسالهاي كه آرامش درونيام را مختل ميكند فشار مثانهام است كه اگر زود تخليه نشود ممكن است منفجر شود. در ترديدم كه آيا به توالت پارك بروم يا نه. ميترسم در فاصلهاي كه در توالت خواهم بود، دختر بيايد و پيدايم نكند؛ اينگونه دخترها بيش از اندازه بيصبرند.

***

از كوچهاي قديمي و خلوت ميگذشتم. در اينگونه كوچهها كه كسي آن دور و برها نيست، سر به زير راه رفتن كار مسخرهايست. سرم را بالا گرفته بودم و به پنجرههاي بازي نگاه ميكردم كه صداي نوازشهاي مادرانه و بوي طبخ ظهرانه از ميانشان به كوچه پخش ميشد. در قاب يكي از همين پنجرهها بود كه دختر لخت را ديدم. به پنجره تكيه داده بود و آسمان را تماشا ميكرد. ايستادم و مثل آدم باحيايي كه به طور اتفاقي بدن لخت نامحرمي را ديده است، سرم را پايين انداختم. زود پشيمان شدم. سرم را دوباره بالا گرفتم و محو تماشاي سينههاي محتشم دختر شدم. دختري زيبا بود، سينههاي شادابش كه با هر حركت به لرزه ميافتادند زيباتر بودند. چرا به آسمان خيره شده بود؟ شايد در روزي آفتابي دنبال ستاره بخت و اقبالش بود. چند دقيقهاي بعد پسري لخت كنارش ايستاد. او هم به آسمان خيره شد. پس اين خلسه روحاني عارضه بعد از عشقبازي بود. از ترس اينكه مرا آنجا، ايستاده زير پنجرهشان و خيره به تن لختشان ببينند، سرم را پايين انداختم و به راهم ادامه دادم.

***

چه كسي فكر ميكرد كه فرداي آنروز همان دختر را در دفتر كار يكي از دوستانم ببينم؟ اول فكر كردم كه يكي از مِترسهاي دوستم است كه پنهاني با كسان ديگري هم رابطه دارد. بعد فهميدم كه به دنبال كار آنجا بوده است. منشيگري. نميدانم چرا منشيگري را مترادف با قحبگي ميدانم! البته اميدوارم اين حرفم باعث دلخوري عزيزاني كه به شغل شريف و مقدس منشيگري اشتغال دارند نشود. ولي ديدن اطلاعيههايي مانند «به يك دختر خوشگل بيست ساله براي منشيگري، با حقوق مناسب نيازمنديم.» نشان از مديري عياش دارد كه ميخواهد عقدههاي جنسياش را بر سر منشي خوشگل و بيست سالهاش خالي كند. اجازه اين كار را به دوست مدير و عياشم نخواهم داد.

دختر زيبا به عنوان منشي استخدام ميشود. بعد از اينكه دختر ميرود به زور فرم پر شده دختر را از دوستم ميگيرم. اطلاعاتي كه با خطي خوش نوشته بود تا حدود زيادي برايم جالب بودند: بيست و چهار ساله، مجرد، آدرسيكه نوشته شده بود با آدرس خانهاي كه ديده بودم فرق داشت. پس آن خانه، كه دختر را از ميان پنجرهاش ديده بودم، متعلق به پسر بود. در دل نفرت شديدي نسبت به پسر حس كردم. نهايتا تمام اين تصادفات را به عنوان هديهاي الهي قلمداد كردم و شماره تلفن دختر را برداشتم تا از چنگ پسر درش بياورم.

***

به توالت نرفتم. منتظر ميمانم تا دختر بيايد و بعد براي چند لحظه اجازه بگيرم و از شر اين شاش لعنتي خلاص شوم.

به ياد ظهر ميافتم كه زنگ زدم و براي امشب قرار گذاشتم. براي جالب است كه دختر خيلي راحت قرار را قبول كرد. شايد از آن پسر خسته شده است. شايد هم به يافتن آشناهاي جديد فكر ميكند.

نهايتا از راه ميرسد. آن دورها ميبينمش كه دنبال من ميگردد. كنارش هم پسري است. همان پسر لختي كه از ميان پنجره ديده بودمش. بلند ميشوم و در جهت مخالف فرار ميكنم. پسرك حتما قصد جانم را كرده است.

از پارك خارج ميشوم و خودم را در خياباني كاملا تاريك مييابم. هنگام دويدن فشار مثانهام را فراموش كرده بودم اما حالا كه دارم در تاريكي راه ميروم، دوباره فشاري را زير شكمم حس ميكنم. چارهاي نيست. كنار خيابان، رو به جوب ميايستم و مي شاشم. كارم تمام ميشود، بدون فشار راحتتر ميتوانم راه بروم. چند قدمي بر ميدارم و بعد شروع ميكنم به دويدن. ميخواهم زود از اين خيابان لعنتي خارج شوم.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 13:39 | لینک  | 

وسط اتاق نشسته است و با تمركز قابل ستايشي به مطالعه مشغول است. گهگاهي با نفرت به ساعتي كه به ديوار روبرويياش آويزان است نگاهي مياندازد. نفرت او به خاطر سپري شدن زمان نيست، چراكه به فكرش هم نميرسد كه زمان دارد سپري ميشود. هفتههاست كه آنجا نشسته و بدون اينكه از جايش تكان بخورد به مطالعه مشغول است؛ نفرت او به خاطر صدايي است كه آن ساعت مسخره، تنها يادگار اجدادش، ايجاد ميكند. دور و برش انبوه كتابهاي فلسفي و تاريخي و سياسي تلنبار شدهاند؛ كتابهايي كه اغلبشان به ايران مربوط است: روشنفكر ايراني، تاريخ ايران، علم بهتر است يا ايران، ايران و ديگر هيچ، و انواع و اقسام كتابهايي شبيه اين.

هوا هنوز تاريك نشده است. كسي در خانه را با كليدي باز ميكند و وارد ميشود. يك دختر زيباست. پسر كه صداي باز و بسته شدن در كلافهاش كرده است بدون اينكه سرش را بلند كند ميپرسد «چي ميخوايي؟» و دختر با صداي كودكانهاي پاسخ ميدهد «توپم افتاده تو خونه تون.» «برش دار و برو.» دختر كه براي چند لحظه به لامپ روشن خيره شده بود با شنيدن جواب پسر دوباره به او خيره ميشود و سرش را تكان ميدهد. بيچاره آنقدر در دنياي خودش غرق شده است كه حتي نميداند كه در طبقه چارم يك آپارتمان زندگي ميكند و هيچ توپي نميتواند به خانهاش بيافتد. دختر به آشپزخانه ميرود و غذايي را كه از يك غذاخوري سنتي ايراني خريده است، در يك سيني ميگذارد و بعد ميبرد و جلوي برادرش ميگذارد. پسر همچنان غرق در مطالعه است. خواهر نسبت به اين برادر در جستجوي علم، احساس غرور ميكند. هوا كه تاريك ميشود خواهر، برادرش را ترك ميكند و به سوي خانه خودش روان ميشود.

***

نسيم خنك صبحگاهي از پنجره باز وارد خانه ميشود. لامپ روشن بر سيني خالي از غذا و جسد پسر ميتابد. عصر همين روز، و شايد هم فردا، خواهرش جسد گنديده او را خواهد يافت و چند روز بعد او را به عنوان شهيد راه علم، كسي كه به خاطر علم بر روي كتابهايش گنديده بود، دفن خواهند كرد. تنها پزشكي قانوني خواهد توانست دليل اصلي مرگ او را تشخيص دهد: مرگ به دليل مسموميت غذايي و تركيدگي روده به خاطر انباشت گه.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 0:13 | لینک  | 

بيدار كه شدم در جاي تاريكي بودم. اول فكر كردم در يك قبرم. چشمانم كه به تاريكي عادت كرد خودم را در ميان لباسهايم ديدم. در كمد ديواري، ميان لباسهايم خوابيده بودم. در قفل بود و من محبوس بودم. منتظر شدم تا زنم بيايد و نجاتم دهد. از آن روز سه سال ميگذرد و من هنوز در اين جاي تنگ و تاريك زندانيام. زنم، پايين كمد را كنده است و از آنجا برايم غذا ميفرستد. يك متر بالاتر هم روزنه كوچكي باز كرده است تا بتوانيم عشق بورزيم. زن ديوانه مرا حبس كرده تا از او دور نباشم. حتما ميترسيد كه بروم دنبال عياشي خودم و ديگر برنگردم. واقعا هم چنين تصميمي داشتم. حالا از او دور نيستم. تنها يك ديوار تختهاي نازك ميانمان است. بعضي وقتها از روزنه مخصوص عشقبازي نگاهش ميكنم. بعضي وقتها هم التماسش ميكنم كه آزادم كند. تا چند هفته پيش موقع التماس كردنم لخت ميشد. از روزنه ميديدمش و تحريك ميشدم. آنوقت آلتم را از روزنه بيرون ميدادم و براي سكس التماسش ميكردم. بعد از سكس ديگر حال هيچ كاري نداشتم، ميگرفتم و ميخوابيدم. اما چند هفتهايست كه موقع التماسم براي آزادي، لخت نميشود. يا اتاق را ترك ميكند و يا روي تخت، دراز ميكشد و ميخوابد. افسرده شده است زن بيچاره. شايد هم واقعا ميخواهد آزادم كند.

از صداي آه و ناله زنم بيدار ميشوم. از روزنه كه نگاه ميكنم... باورم نميشود... يك مرد ديگر را روي تخت ميبينم. پس دليل افسردگي او همين بوده است: عاشق يك مرد ديگر شده است. حتما ميخواهد كه من همينجا بمانم و بپوسم. ميخواهم فرياد بزنم. ولي شايد مرد بخواهد اذيتم كند. سكوت ميكنم. هواي داخل كمد خفه است. دچار تنگي نفس ميشوم. كتم را از آويز پيدا ميكنم و از جيبش بسته سمي را كه سه سال پيش براي كشتن موشها خريده بودم پيدا ميكنم. حتما تا حالا فاسد شده است و اثر گذاريش بيشتر از معمول است. نصفش را ميريزم كف دستم و به آلتم ميمالم. منتظر خواهم شد كه كارش با آن عوضي تمام شود و بعد براي آخرين سكس التماسش خواهم كرد. حتما لطف خواهد كرد و پيشنهادم را براي سكس دهاني خواهد پذيرفت. بعد از اينكه شاهد مرگ تنها اميدم براي آزادي شدم، بقيه سم را خودم خواهم خورد تا از شر اين زندگي نكبتي راحت شوم.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 13:15 | لینک  |