تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري

صبح زود با گريه زجرآلود پسر ده ساله صاحبخانه از خواب ميپرم. مقعد پسر بيچاره كار نميكند. تا حالا جرات نكرده‌ام كه از زن پير و مهربان صاحبخانه كه جهالتي كرده و در اين سن و سال صاحب يك بچه شده است بپرسم كه دليل اصلي مشكل پسر، تنگي سوراخ مقعد است يا كار نكردن ماهيچه‌هاي آن. اما با وجود ترحمي كه در دل نسبت به اين پسر دارم، هنگامي كه صداي گريه و فرياد او را ميشنوم ياد گوژپشت‌هاي ترحم‌آوري مي‌افتم كه از لب و لوچه‌شان آب سرازير است. انزجاري شديد و ضد‌انساني تمام سر و پايم را فراميگيرد.

***

«طاعون» را كه روي ميزم است برميدارد و ورقش ميزند. ميپرسد كه كتاب داستان است؟ و من هم سر تكان ميدهم. اوايل فكر ميكردم كه پسر پررو و شلوغي است. اما حالا از شيريني و معصوميتش لذت ميبرم. معمولا هر روز قبل از ناهار به خانه‌ام مي‌آيد و درباره فكرهاي كودكانه‌اي كه حاصل زجر روزانه‌اش است با من حرف ميزند. بعضي وقتها هم ناهار را با من ميخورد؛ هنگامي كه غذايي پرروغن پخته‌ام، غذايي كه در شكم خاصيت روغني خود را حفظ ميكند و حتي از سوراخي تنگ ميگذرد و راحت دفع ميشود. هيچ وقت در مورد جزئيات مشكلش با من حرف نميزند. ميدانم كه نميخواهد در موردش سوالي بپرسم. خيلي وقتها كتابهايم را زيرو رو ميكند و ورقشان ميزند ولي هيچگاه نخواسته است كه بخواندشان. ميگويد «كتابها كه ملين نيستند، به درد من نميخورند.» از كارتن كرم خورده كتابهاي قديمي چند كتاب ايراني برايش پيدا ميكنم و ميدهم تا بخواند. بعدها ميگويد كه كتابها تاثير خوبي داشته‌اند.

***

نهايتا صدايش قطع ميشود. دوباره احساس ترحمي پدرانه، همراه اين فكر كه اين پسر معصوم با چنين مشكلي چگونه دوام خواهد آورد به سراغم مي‌آيد. و من غرق در چنين افكار انساندوستانه‌اي به خواب ميروم.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 12:11 | لینک  | 

گربهاي جيغ ميكشد و دختر كوچكم پاهاي نازش را از تختخواب بر زمين ميگذارد و بسوي پنجره ميرود تا هيولايي را كه چنين صداهاي وحشتناكي از خود در ميآورد ببيند. پنجره براي او زيادي بلند است. صندلي كنار تختش را ميآورد كنار پنجره، ميايستد رويش و خم ميشود به بيرون، به تاريكي، به سوي هيولايي كه جيغ ميزند.

***

برادر زنم ميآيد و بغلم ميكند. شروع ميكند به گريه كردن؛ مثل يك آدم بيچاره، مثل خود من. از پشت شانهاش قبر زنم را ميبينم، كنارش هم تپه كوچكي كه دخترم زير آن شروع كرده است به پوسيدن. چند سال پيش زنم سرما خورد و مرد. حالا هم دخترم مرده است، سقوط كرده و مرده است. من هم خواهم مرد؛ سقوط خواهم كرد، قرص خواهم خورد، خواهم مرد.

***

در غلظتي ابر مانند و سفيد رنگ، شناور در فضا دست يكديگر را گرفتهايم و خوشحاليم. زندگي در دنياي مرگ كار كسل كنندهايست، اما گرفتن دست زن و دخترت، شناور بودن در فضايي خالي و نامتناهي، و خوشحال بودن تنها كاريست كه ميتوان كرد، كاري كه تا ابد دوام خواهد يافت.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 12:27 | لینک  | 

بيست و پنج ساله بود كه به واسطه يكي از دوستانش با دختري آشنا شد. تا آن موقع با دختران رابطهاي معمولي داشت؛ و در واقع اصلا كششي نسبت به دختران نداشت. اما اصرار اطرافيانش باعث شد كه با دختر زيبا و مهرباني آشنا شود كه صميميترين دوستش برايش يافته بود. در پاركي نشسته بودند و از هر دري حرف زده بودند و همديگر را آدمي جذاب و مهربان يافته بودند. در پايان آن روز، پسر فكر ميكرد كه دوستي تازه و صميمي به جمع دوستانش اضافه شده است.

فرداي آن روز دختر را به خانهاش دعوت كرد. ميخواست بچههاي تازه به دنيا آمده گربه خاكستري و خوشگلش را به دختر نشان بدهد. دختر آمد و عاشق گربهها شد. ديگر هر روز به خانه او ميآمد و با گربهها بازي ميكرد. اما اينكه هيچ صميميت جنسي ميان آنها نبود دختر را ناراحت ميكرد. پسر حتي او را نبوسيده بود، حتي لمسش هم نكرده بود. چند هفته بعد قدم اول را دختر برداشت. پسر را بغل كرد و بوسيدش. آن روز را در تختخواب گذراندند. با وجود آنهمه ساعتي كه در تختخواب بودند فقط يكبار عشقبازي كردند. اوايل شب كه دختر حاضر شد تا برود پسر حقيقتي را اعتراف كرد: به دختران علاقه جنسي نداشت و آنها را مانند يك انسان، يك مرد دوست داشت. از فرداي آنروز از دختر خبري نبود.

***

حالا كه پنج سال از آن ماجرا گذشته است از دوستش ميشنود كه آن دخترك بينوا امروز صبح تصادف كرده و خون زيادي از دست داده است. حاضر ميشود و همراه دوستش به بيمارستان ميروند. آنجا ميفهمد كه گروه خوني دختر "O" منفي است. گروه خوني خود او هم "O" منفي است. حاضر ميشود كه خون لازم را از او بگيرند، و اين كار را با چه شعفي انجام ميدهد. هنوز نسبت به آن دختر احساس عشق ميكند؛ عشقي انساني، عشقي بدون ليبيدو. هنوز خاطره آن روزهايي كه با دختر كنار بچه گربهها مينشستند، بچه گربههايي كه حالا هركدامشان به اندازه يك سگ كوچك هستند، و درباره همه چيز صحبت ميكردند برايش عزيز است. اينكه دختر به خاطر متفاوت بودن او تركش كرده بود، دلش را شكسته بود. اما مهم نبود. حالا كه ميتوانست جان دختر را نجات دهد، شايد باز ميتوانستند با هم باشند، ميتوانستند دوستان خوبي براي هم باشند.

***

در كوچه و خيابانها سرگردان است. به پنج سال گذشته فكر ميكند، به اينكه آن عشقبازي چطور آنها را از هم جدا كرد. حالا جسد مرده آن دختر در سردخانه بيمارستان است و او با خبر فاجعهباري كه از دكتر شنيده است در بهت و حيرت است. باورش نميشود كه تمام اين پنج سال بدون اينکه خودش بداند مبتلا به ايدز بوده است. فكر ميكند كه چرا بهاي آن اولين و آخرين عشقبازي بدون لذتش، بايد يك عمر زندگياش باشد.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 13:4 | لینک  | 

جوانه گياهي كه تازه سر از خاك بيرون آورده است، در زير نور ماه ميدرخشد. زيبايي مسحوركنندهاي دارد، اما طولي نميكشد كه ماه در ابرهاي تابستاني تبريز گم ميشود و باغچهام در ظلمت فرو ميرود و جوانه زيبايم درخشندگياش را از دست ميدهد. چند قطره الكل ميريزم روي جوانه و آتشش ميزنم. روي خاك مينشينم و جوانه شعلهور را تماشا ميكنم. تا به حال جوانهاي به اين زيبايي، به اين شعلهوري نديدهام. انگار شعلههايش با من حرف ميزنند، انگار شعلههاي طنازش بر من سخن تازهاي الهام ميكنند؛ سخني كه بايد گفت، بايد نوشت.

***

نگار نظري ميدهد و از زوال داستانهاي تقريبا كوتاهم خبر ميدهد، و چه درست ميگويد اين نگار عزيز من. در چرخه تكراري افتادهام كه شايد از آن گريزي نيست. تا حدودي دلسردم. شايد به قول استاد دچار «بحران حرف، بحران فهم» شدهام. اين نودمين پست من است. با وجود همه دلسرديها، تا به حال به كار اين وبلاگ ادامه دادهام. وقتي به داستانهايي كه در طول يكسال پست كردهام نگاهي مياندازم بعضي از آنها را بسيار جالب و بعضيهايش را بيش از اندازه چرند ميابم. اما به هر حال هميشه حرف تازهاي براي گفتن داشتهام. حرفي كه احساسي تازه برميانگيزد. حتي فيلتر شدن وبلاگم چنان باعث دلسرديام نشد كه كار وبلاگ را ادامه ندهم. اما اين فكر كه ديگر حرف تازهاي ندارم، اين فكر كه دچار تكراري عذابآور شدهام، چنان دلسردم كرده بود كه تصميم گرفته بودم نودمين پست، آخرين پستم باشد. اما حالا كه پشت دستگاه استاد نشستهام و دور از چشم او دارم نودمين پست را تايپ ميكنم، فكر ميكنم كه لايق فرصتي دوباره هستم. تصميم گرفتهام كه ده داستان ديگر هم پست كنم. در صدمين پست بر كار خود قضاوت خواهم كرد و درباره سرنوشت وبلاگ تصميمي خواهم گرفت. از هفته آينده هر هفته سه پست خواهم داشت، روزهاي شنبه، دوشنبه، و چهارشنبه. اميدوارم از منجلاب تكرار بيرون آمده باشم. در ضمن در صورتي كه فيلتر شوم كار وبلاگ در این آدرس ادامه خواهد يافت. باشد كه اين كار حسنه قبول درگاه باري تعالي قرار گيرد.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 12:17 | لینک  | 

مرد به آسمان اشاره ميكند و به پسرك كنار دستياش ميگويد:

- ابر رو نگاه كن. شبيه بُزه.

پسر به آسمان نگاه ميكند و تكه ابري ميبيند كه به هيچ وجه شبيه بز نيست. شبيه آلت تناسلي مردي است كه به خورشيد اشاره ميكند. غير از آن، ابر ديگري نيست و آسمان خلوت است. پسر بدون اينكه به مرد نگاه كند ميگويد:

- اون ابر شبيه پيپه.

مرد براي چند لحظه به پسر خيره ميشود. بعد دهانش را به گوش پسر ميرساند و آهسته ميگويد:

- شبيه پيپ نيست. شبيه كيره.

اين صحنهها را مسافران بيحال و گيج اتوبوس واحد نميبينند. اين چشمان تيزبين من هستند كه متوجه محيطند. تا لحظهاي پيش فكر ميكردم كه آن دو پدر و پسرند. ولي وقتي مرد به پسر خوشگل، ابر كيرمانند را نشان داد و از آلت حرف زد فهميدم كه مرد ميانسال، بچهباز بيسر و پاييست كه دارد يكي از آن خوشگلهايش را طور ميزند.

پسر خود را نباخت. بيحركت نشست و بيرون را تماشا كرد. تنها زماني كه مرد دستانش را روي ران پسر گذاشت و ماليد، با نگراني به مرد خيره شد. اين وضعيت زياد دوام نياورد. مادرِ پسر، صدايش كرد و از اتوبوس پياده شدند. وقتي سرش را پايين انداخت و با مادرش به كوچهاي پيچيدند، مطمئن شدم كه هيچگاه با كسي در باره اين موقعيت خجالتبار حرف نخواهد زد.

مرد چند ايستگاه بعد پياده شد. من هم پشت سر او پياده شدم و تعقيبش كردم تا هم به راز اين بچهباز بيشرف پي ببرم و هم بر آتش شعلهور فضوليام چند قطرهاي بشاشم.

***

در يك محله شلوغ در ساندويچفروشي مرد نشستهام و مشغول خوردن ساندويچ بد مزهاي هستم. مغازه را پسر جواني اداره ميكند. مرد هم پشت يخچال نشسته است و مشتريها را از لاي شيشه يخچال تماشا ميكند. چند دقيقهاي بعد پسربچه نه سالهاي وارد ميشود و دو همبرگر براي بردن ميخواهد. جوان ميگويد كه خيارشور تمام شده است و ميخواهد برود بيرون و از انباري خيارشور بياورد. مرد به جوان ميگويد كه خودش خواهد رفت. بلند ميشود و خندان به پسربچه ميگويد كه همراهش برود و به او كمك كند. پسرك احمق كه كنجكاو است بداند خيارشور را از كجا ميآورند، پشت سر او از مغازه بيرون ميزند.

***

كنار در قرمز رنگ انباري نشستهام. انباري در كوچه خلوت كنار مغازه قرار دارد و درش بوي شور خيارشور ميدهد. صداي مرد را ميشنوم كه از پسر ميخواهد در دبه را باز كند. چند لحظهاي به سكوت ميگذرد و بعد صداي خفه پسر را ميشنوم كه از مرد ميخواهد ولش كند. مرد حتما پسرك را بغل كرده است و صورتش را ميبوسد. و شايد هم دارد پسرك را لخت ميكند تا بدن جوانش را ليس بزند. به هر حال بلند ميشوم و با لگد در را باز ميكنم. در تاريكي انبار، مرد لخت را با آن صورت كريهاش كه شباهت عجيبي با آلتش دارد ميبينم. پسر فرار ميكند. مرد هم با ضربه چند مشتم بيهوش ميشود. دست ميكنم توي دبه و چند خيار درشت برميدارم و به كونش فرو ميكنم تا شوري تيز آن را براي هميشه درون خود حس كند.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 0:41 | لینک  | 

خسته و تشنهام. زير نور آفتاب سوزان، در كويري بيآب و علف و پر از سنگ و خاك، بر روي زانوهايم ايستادهام و به دور دستها خيره شدهام تا بلكه سرابي ببينم و به فريب آن به حركتم ادامه دهم. سرابي نميبينم. كويرهاي ما بيش از اندازه صادقند. خم ميشوم و بر خاك سجده ميزنم. صورتم گرماي خشك خاك را احساس ميكند. هيچ اميدي نيست. شايد بهتر است همينجا بميرم.

گرماي خشك خاك تبديل به گرمي مرطوب گل ميشود. سر بلند ميكنم و جوشش آب را از خاك ميبينم. لحظهاي احساس گنگ كافريني را دارم كه معجزه ميبينند و ايمان ميآورند. به اسماعيل ايمان ميآورم، و به چشمه جاويدانش. ولي چشمه من جاويد نيست. فقط فرصت نوشيدن چند جرعه آب داشتم. حالا خاك مرطوب دارد خشك ميشود و ترك برميدارد. هنوز تشنهام. آن چند جرعه آب بدمزه عطشم را تحريك كرده است. فكر ميكنم كه شايد اگر خاك را بكنم به جريان آبي برسم. معطل نميكنم و به كندن ميپردازم.

زير خاك پيرمرد خفته و لبخند به لبي را ميابم كه در عالم سير و سلوك است. لخت است و شايد ماههاست كه آنجاست و از عالم غيب ميخورد و مياشامد. چشمه معجزهوار من، چيزي به جز شاش پيرمرد عارف نبود. روي پيرمرد را دوباره با خاك ميپوشانم و چند قدم دور ميشوم. ديگر قدرت حركت ندارم. بر روي زانوانم ميافتم و به دنبال سرابي به دور دست چشم ميدوزم.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 12:34 | لینک  | 

وقتي به من گفت وصيت كرده است تا بعد از مرگ بسوزانندش، به تصميمش خندهام گرفت. گفتم «مگر ايران كوره آدمسوزي دارد؟ تو در اين مملكت حتي بر جسدت هم ارادهاي نداري، بايد آنطور كه دستور داده شده خاك شوي. حكم، حكم اسلام است.» از پاسخم به وحشت افتاد، دوست نداشت لاي چند پارچه پيچيده شود و زير خاك سرد دفن شود. از سرما و تاريكي زير خاك وحشت داشت. بيشتر دوست داشت بصورت يك مشت خاكستر درون گلدان روي طاقچه اتاقم، شاهد زندگيام باشد. چند هفته بعد راهي هندوستان شد. چند ماه بعد خاكستر بزرگترين عشق زندگيام را درون صندوقچهاي برايم فرستادند. نه ماه بعد از تشخيص پزشكها مرده بود، سه ماه بيشتر از آنچه فكر ميكرديم، سه ماه بيهوده.

***

لرزش زمين را حس نكرده بودم. شبهنگام كه به خانه برگشتم و وارد اتاقم شدم، كوزه شكسته و خاكستر پخش شده بر روي زمين لخت جلوي كتابخانهام را ديدم. همانوقت بود كه لرزهاي حس كردم، لرزه بدن خودم. خاطره چند ماه گذشته به ذهنم هجوم آورد و قلبم را فشرد. مانند آدم بيچارهاي كه تازه پي برده است هيچ قدرتي در برابر سرنوشتش ندارد، سرافكنده به سوي خاكستر رفتم، نشستم و بر رويش خم شدم. وقتي خبر بيماريش را داد، خيلي راحت با مساله كنار آمدم، حتي وقتي گفت كه بيش از شش ماه فرصت ندارد، به جز صورتي حزين هيچ عكسالعملي نشان ندادم. آدم بيتفاوتي بودم كه همه اتفاقهاي زندگي را قابل پيشبيني ميافتم، انگار هيچ غم بزرگي وجود ندارد. تنها براي اينكه از درد و غم او بكاهم سعي ميكردم تا ماههاي آخر را بيشتر با هم باشيم، به مرگش اشارهاي نميكردم. بعضي وقتها، معمولا هنگام آرامش بعد از سكس، از مرگ حرف ميزد، از اينكه فراموش شود ميهراسيد، موهايش را نوازش ميكردم و به او اميد ميدادم، ميگفتم كه فراموشش نخواهم كرد، ولي او چندان مطمئن نبود. در آخرين عشقبازيمان بود كه برايش دلتنگ شدم. فكر كردم كه واقعا به يادش خواهم بود، آرزو ميكردم كه بخشي از او را براي هميشه در درونم داشته باشم، در آن لحظه به بيهوده بودن آرزويم واقف بودم. تلاش كردم تا آن لحظه نزديكي را، حضورش و زيباياش را به عنوان واقعيتي برجسته و زنده در ذهنم ثبت كنم و هيچگاه اجازه ندهم كه به خاطرهاي دور تبديل شود. فردايش كه در فرودگاه با او خداحافظي كردم، ميدانستم كه روي واقعيت برجسته و زنده درون ذهنم را لايه ظخيمي از خاطره و خيال پوشانده است. حتي بعد از اينكه خاكستر را درون گلداني روي كتابخانه كوچكم گذاشتم، به مرگ او به عنوان فاجعه زندگيام نگاه نميكردم. تنها وقفهاي در زندگي آرامم بود كه تنها آثارش يك گلدان و مشتي خاكستر بود.

شكستن گلدان، شكستن شيشه بيتفاوتي چند ماههام بود. حالا كه بر روي خاكسترش خم شدهام و گريه ميكنم، به مرگش به عنوان فاجعهاي نگاه ميكنم كه نبايد اتفاق ميافتاد. نميدانم تا به حال نبودش را چگونه تحمل كردهام. نميدانم با چه جراتي از او خداحافظي كردم؟ با چه اميدي برايش دست خداحافظي تكان دادم و لبخندي زدم؟ حالا كه درد و غم قلبم را ميفشارد و قطرههاي اشك چالههاي سياه كوچكي بر خاكستر پخش شده بر زمين ايجاد ميكند، دوباره اين خيال كه او را درون خودم داشته باشم زنده شده است. به سوي آشپزخانه ميروم و با پارچ آبي برميگردم. خاكستر را درونش ميريزم و معجون خاكستري را سر ميكشم، معجون او، معجون عشقم، حالا در درونم قرار دارد.

***

چند شاعت بعد از نيمه شب با دلپيچه شديدي بيدار ميشوم. هنوز گيجم و باور نميكنم كه شكمم با خاكستر او به مشابه يك ملين رفتار كرده است. با سرافكندگي بلند ميشوم تا خود را به توالت برسانم و از بزرگترين عشق زندگي خود براي هميشه خداحافظي كنم.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 12:24 | لینک  |