تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري

ساعت دو است. شايد اگر يك ساعت ديگر منتظر بمانم كسي از راه برسد. شايد اگر يك ساعت پيش به ميهمان غريبه‌اي كه در خانه را زد و آب خواست اصرار كرده بودم ساعتي را با من ميگذراند. ولي ساعت دو است و كسي نيست. «تنهايم». فكر ميكنم كه كلمه «تنهايم» كلمه مبتذلي است. ولي جمله «من تنهايي را دوست دارم» جمله مقدسي است، شبيه جمله «من مرگ را دوست دارم» است؛ سخن عجيبي است ولي دوست‌داشتني هم هست. ساعت دو است و من تنهايي را دوست دارم، مثل لحظات مرگ احساس خفگي ميكنم.

***

اين صدمين پستم است و هيچ اتفاقي هم نيافتاده است. قرار هم نبود كه اتفاقي بيافتد. فقط قصد داشتم كه درباره ادامه كار اين وبلاگ تصميمي بگيرم. احتياجي به تصميم نيست. برخلاف سخن رحمان من آدم خودمرگ‌گزيني نيستم. تا موقعيكه انگشت نكنند مينويسم. داستانواره‌هاي اين وبلاگ را هم به موضوع خاصي محدود نميكنم. من يك پورنوگرافيست نيستم. قرار نيست همه داستانهايم را دختران لخت تشكيل بدهند؛ هرچند دوست داشتني‌ترين موضوع برايم باشند.

به يك استراحت دو هفته‌اي نياز دارم. بعد از آن هم وبلاگ با روال هميشگي به كارش ادامه خواهد داد: يك پست در هفته، روزهاي دوشنبه. صدويكمين پست در اولين دوشنبه ماه مهر ارسال خواهد شد. تا آن روز بايد منتظر بمانيد؛ شايد ظهور كند.

***

ساعد دو است و كسي در ميزند. آيداست، يك دختر لخت. ديگر تنها نيستم. و در مورد تنهايي هيچ احساسي ندارم.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 14:32 | لینک  | 

عكس بزرگي بود به اندازه يك تابلو. به ديوار اتاق پذيرايي يكي از دوستانم آويزان بود. دختر لختي را نشان ميداد كه روي كف اتاقي نشسته بود. دست راستش را به زمين تكيه داده بود و در سمت چپ به چيز نامعلومي خيره شده بود. سينه‌هايش بزرگ بود و عورتش در تاريكي سايه ميان دو پا قايم شده بود. اين تصوير زيبا تماما خاكستري بود.

فكر و ذهنم طوري مجذوب اين عكس شده بود كه برنامه معمول زندگي‌ام را فراموش كرده بودم. پست ديروز وبلاگ را نيز اين چنين از ياد برده بودم.

قصد نداشتم به اين عكس نزديك شوم يا آن را لمس كنم. اما به خاطر جذابيت مفرطش آنقدر به آن نزديك شدم كه نهايتا وارد دنياي خاكستريش شدم. به سوي دختر گام برداشتم. روبرويش نشستم و با دهني باز يكي از سينه‌هايش را بوسيدم. جسم سردش هيچ حركتي نداشت. سينه‌اش مثل سنگ سخت بود و مزه خاك ميداد. چهره‌ام در هم رفت. تمام شهوتم از بين رفتم. عقب عقب از دنياي عكس خارج شدم. مزه خاك در دهنم تلختر ميشد، از عكس دورتر ميشدم. عكس هنوز زيبا بود؛ بسيار زيبا و شهوت‌انگيز.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 22:22 | لینک  | 

امير را در خيابان ميبينم. با هيجان ميگويد كه پرزيدنت نژاد گفته است كه در ايران آزادي مطلق وجود دارد.

***

با مصيبت نسخه تركي كتاب رابعه ازدن را پيدا ميكنم. عنوان جالبي دارد: «فرشتههاي تهران»(1). از فساد عجيب و غريب اين مملكت در ماه رمضان سخن ميگويد؛ از اين كه مشروبات مثل آب همه جا پيدا ميشود؛ مردم به طور اسلامي با فاحشهها عقد موقت ميكنند و شبي را به عشرت ميگذرانند. همه اين حرفها برايم تكراري است. نكته مهم در اين كتاب آشنايي رابعه با دختر بيچارهاي در يك پارتي شبانه بعد از افطار است. رابعه او را دختري با سرگذشت غمانگيز معرفي مكند، دختري كه هر روز به عقد مردان مختلف در ميآيد. از نشانههايي كه در كتاب ميابم، فكر ميكنم كه آن دختر را ميشناسم.

***

دختر را چند بار در جلسات داستانخواني ديده بودم. رابطهاي به جز سلام و احوال پرسي نداشتيم. بعد از چند سال دوري از آن جلسات دختر را در در يك پارك ديده بودم و سلام داده بودم. درست همان لحظه كه او مرا بازميشناخت و جواب سلامم را ميداد خودمان را محاصرهشده ميان ماموران نيروي انتظامي يافتيم. باورم نميشد كه سلام و عليك هم ميتواند جزو مصاديق رابطه نامشروع باشد. همان روز با استفاده از رابطه يكي از دوستانم آزاد شديم. ولي تعجببرانگيزترين بخش ماجرا اين بود كه خانواده كله شق و مذهبي دختر ديگر او را به خانه راه ندادند. آن شب را پذيراي دختر بودم. چند شب ديگر هم برادرانه او را پذيرفتم و حتي حاضر بودم تاوان سلامم را با نگه داشتن دختر در خانهام تا آخر عمرم بپردازم. اما چند روز بعد او غيبش زد و تا لحظه چاپ كتاب آن روزنامهنگار ترك، از او بيخبر بودم.

***

كتاب را كه تاحدودي گران خريده بودم به امير هديه ميدهم. در گوشه صفحه اول نوشتهام: «گزارشي از فرشتههاي معصوم يك كشور با آزادي مطلق

__________

1- Tahran Melekleri, Rabia Özden

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 14:13 | لینک  | 

از ليلا در مورد عورت پرمويش ميپرسم؛ چيزي كه بيشتر شبيه گون‌هاي كوههاي آذربايجان است. چند دقيقه سكوت ميكند و بعد، از سالهاي نوجواني‌اش ميگويد. هنگامي كه شانزده سال داشت:

«خواهرم چهار سال از من كوچيكتر بود. دختر خيلي بانمكي بود، خيلي هم راحت بود. به خاطر همين راحتي‌اش بود كه تونست از من بخواد موهاي عورت كوچيكش رو براش بزنم، بار اولش بود، ميترسيد كه خودش رو زخمي كنه. اول قبول نكردم. ولي بعدش قبول كردم. وقتي كارم تموم شد و عورت تميزش رو ديدم، تحريك شدم، اون روز رو تو اتاق من به بازي كردن با عورت همديگه گذرونديم. ولي شب اون روز... همه خانوادم زير آوار موندن. فقط من بودم كه از اون زلزله لعنتي نجات پيدا كردم.»

وقتي ماجرا را شنيدم، دليل عورت پرمويش را فهميدم. طبيعي بود كه ذهن فاجعه‌ديده يك نوجوان پشيمان از گناه، زلزله آنشب را به تراشيدن موي شرمگاه خواهرش ربط دهد. براي همين چند ساعت طول كشيد تا راضي‌اش كنم كه آن زلزله هيچ ربطي به ماجراهاي آنروز نداشت. و البته چند ساعت ديگر هم وقت گذاشتم تا قبول كند كه با من به حمام بيايد تا به عورت‌تراشي بپردازيم.

***

امشب در حياط، در بغل يكديگر در تلاشيم تا روي زمين لرزان به خواب رويم.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 0:1 | لینک  | 

كاشي يكي از گوشههاي اتاقم لق است. بعد از سالهاي بيشمار برش ميدارم و از زيرش، از درون حفرهاي كوچك، صندوقچه خاطرهانگيز را بيرون ميكشم. يادم نيست كليد قفل كوچك صندوقچه طلا كجاست. مجبور ميشوم آنرا بشكنم. در صندوق كه باز ميشود انبوه خاطرات حجوم ميآورند. خاطراتي كه با آن سه شيء درون صندوقچه آغشته شدهاند و با لمس آن اشيايء مادي، حس لامسه نامرئي، حافظه كندكارم را سيخونك ميزند.

اول از همه انگشتر طلا برق ميزند. انگشتري كه سالها پيش روي زمين پيدايش كردم. و بعد صاحبش را كه دختر جوان و زيبايي بود پيدا كردم. يك سال بعد با آن دختر نجيب ازدواج كردم و با دنياي معصومش آشنا شدم.

اين انگشتر سرنوشت ساز روي كاندومي قرار دارد. كاندومي كه دومين شيء خاطرهانگيز صندوقچه است. در اولين و آخرين عشقبازي با همسر دوستداشتنيام از آن استفاده كرده بودم. بعد از آن شب ديگر هيچگاه همسرم را در بسترم نيافتم. در اتاق بغلي، تنها ميخوابيد، چند روز قبل هم در بسترش تنها مرد. جسدش را هنگام ظهر پيدا كردم و به خاطر از دست دادن زني كه سالها با من بود و با من نياميخت، زني كه هر روز نوازشم كرد و نبوسيدم، زني كه دوستم داشت ولي به خاطر نجابتش با من عشق نورزيد گريه كردم.

در كنار كاندوم خشكيده، كليد اتاق بالايي قرار دارد. از روز ازدواج تا امروز در اين اتاق قفل بوده است؛ فكر ميكردم كه ديگر بعد از يافتن زني مهربان، آن اتاق و اشياي درونش به درد نميخورند. ولي امروز شايد به دردي بخورند.

***

اتاق گرد گرفته به جز يك ميز مطالعه و يك صندلي چيز ديگري درون خود ندارد. روي ميز هم دفتري نيمه نوشته است و كنارش هم اسلحهاي پر. پشت ميز مينشينم و با خودكار خشكيده روي ميز، داستاني روي صفحات دفتر ميخراشم. داستان كه تمام ميشود دفتر را ميبندم و به اسلحه روي ميز، براي ساعتها خيره ميشوم.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 23:56 | لینک  | 

هر نيمه شب روي بالكنم مينشينم و خيابان خلوت و ساكت، پنجرههاي سياه و تاريك و آسمان كمستاره را تماشا ميكنم. اين ساعات بدون ماجرا و ساكن، آرامشبخشترين لحظات عمرمند. هرچند بعضي وقتها اتفاقهاي كوچك و جالبي هم رخ ميدهد؛ شهابي ميدرخشد، چراغ خانهاي روشن ميشود، رهگذري آوازخوان ميگذرد، رفتگري تكه طلايي از زمين پيدا ميكند، و چراغقوهاي به آسمان و زمين علامت ميدهد. روزهاي اول علامتهاي چراغقوه برايم جالب بود. فكر ميكردم پسري دارد به مريخيها پيام ميدهد تا بيايند و زمين را از فجر و فساد نجات دهند. همراه پسر به انتظار مينشستم، به لجاجت انگشتي كه دكمه چراغقوه را مدام فشار ميداد ميانديشيدم. بعد از چند روز من هم با چراغ قوهاي براي پسر علامت دادم. از شادي ديوانه شده بود. علامتهاي عجيب ميداد، چراغ را بالا و پايين ميبرد و با نور شكلكهاي عجيبي ميكشيد. اين دوستي نوراني، چندين شب با ارسال علاماتي ادامه داشت.

***

ساختمان را چند خيابان آنطرفتر پيدا ميكنم و كشف ميكنم كه در واحد دوستِ چراغقوه به دستم، زن و شوهري جوان زندگي ميكنند. از پسر هفتسالهاي كه اين اطلاعات را به من ميدهد در مورد پسر يا دختر اين خانواده جوان ميپرسم. لبخندي ميزند و ميگويد كه هنوز نه ماه نشده كه ازدواج كردهاند. در مورد اين واحد اسرارآميز اطلاعات ديگري هم كشف ميكنم. پي ميبرم كه مرد، آدم عبوس و عصباني است كه صبحها ميرود و بعد از ظهرها برميگردد. حدس ميزنم كه كودكي را گروگان گرفتهاند. و اين كودك بيچاره تمام اين شبها با چراغقوهاش كمك ميخواسته است.

***

هر نيمه شب روي بالكن مينشينيم و از آرامش شبانه لذت ميبريم. چه كار خوبي كردم كه به پليس خبر ندادم؛ خودم در فاصله صبح و ظهر با زور وارد خانه شدم و زني را يافتم كه به جرم خيانت به همسرش در اتاقي زنداني بود. زني كه شبها با راديوي چراغقوهدارش از من كمك ميخواست. زني كه حالا كنارم نشسته است و هردويمان در تاريكي شبانه غوطهوريم.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 13:34 | لینک  | 

صداي خفيف دوش گرفتن از آن شبي شروع شد كه در آغوش فاحشهاي خوابيده بودم. گرماي نفس فاحشه خفته به صورتم ميخورد و احساس خوبي به من دست ميداد. در آن احوال بود كه صداي ريزش آب بر كف حمامم را شنيدم. كسي انگار در حمام با پيالهاي آب استحمام ميكرد. فكر كردم چه كسي ميتواند باشد؟ ياد داستانهاي قديمي افتادم: حتما جنهاي كوچك حمامند كه دارند بازي ميكنند. صداي استحمام آنقدر واقعي بود كه شكي در وجود جنها نداشتم. اما با وجود آن دخترك زيبا در آغوشم، با تنفس هواي گرم درون او ديگر احساس تنهايي نميكردم؛ احساس ترس نميكردم. به زمزمه گفتم «بگذار آن جنها هم شاد باشند.» و بعد پيشاني شريك تنهاييم را بوسيدم و به خواب رفتم.

***

فرداي آنروز كه تنها در بسترم بودم باز صداي آب را از حمامم شنيدم. اينبار شادي آن جنهاي كوچك باعث ترس و عذابم شده بود. تا پايان استحمامشان و شايد تا ساعتها بعد از آن بيدار بودم و از ترس ميلرزيدم. آرزو ميكردم كه كاش باز هم كسي را در كنارم داشتم.

***

بعد از چند شب بيخوابي و ترس، امشب جرات كردهام كه چند قدمي به سوي حمام بردارم. به كنار در حمام كه ميرسم صداي واضح آببازي جنهاي كوچك را ميشنوم. با قلبي تپنده، با تني لرزان از سرماي ترس، در را باز ميكنم و همزمان چراغ را هم روشن ميكنم. به جاي جنها، پري كوچكي ميبينم كه زير شير آب ايستاده است و مشغول آبتني است و با روشن شدن چراغ و ديدن من سينههاي برهنهاش را ميپوشاند. با چشمهاي متعجبم ميبينم كه پري كوچك كه به اندازه كف دستم است آلتي ندارد و ميان پاهايش صاف است و بدون هيچ شياري.

***

به پشت در تختخواب گرم و راحتم دراز كشيدهام و پري هم آلتم را در آغوش گرفته و به خواب رفته است. گرمي وجود اين پري كوچك را كه با دانستن تنهاييم ديگر هيچگاه تركم نخواهد كرد، در ميان پاهايم حس ميكنم و احساسي مطبوع سراپايم را ميگيرد. خوشحال از اينكه شريكي در تنهاييم دارم تن لخت و كوچكش را نوازش ميكنم و به خواب ميروم.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 0:23 | لینک  |