تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري

حفره کوچکی میکنم و دو کرم خاکی را که تا لحظهای پیش یکی بودند و تنها، و حالا با تیغه کوچکی به دو نیم شدهاند، خاک میکنم. احساسش را وقتی که تنها در گلدان کوچکم میگشت درک میکردم. تنها بودن در زیر خاک خیس کار طاقت فرسایی است. ولی کرم خاکیها پدیده های جالب و افسانهای هستند. همانند سیمرغها که میسوزند و زاد و ولد میکنند، کرم خاکیها هم نصف میشوند و دو تا میشوند. این را معلم علوممان گفته بود. کرم خاکی را گرفتم و با تیغه ریشتراشی از مهرههای پشتش جفتی برایش درست کردم. هنگامی که از خوشحالی پیچ میخورد، من هم از این کار صواب خوشحال شدم. و حالا که دوتایشان در حفره کوچک در هم میلولند، رویشان خاک میریزم تا در خفا به هم بپیوندند.

***

فردایش که رفتم تا سری به آن دو عاشق بزنم، با دو چیز ساقهمانند خشکشده مواجه شدم. کمی غصه خوردم، کمی اشک ریختم.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 23:56 | لینک  | 

آرزووووووو.

***

آغاز مبتذل داستان؛ آرزو. چقدر متنفرم از او. پسري كه رفتارهاي دخترانه دارد، دوست دخترهاي بيشماري دارد، و تنها يك دوست پسر دارد و آن منم. ميگويد عاشقم است. نميفهمم منظورش از عشق چيست؟ ميخواهد شريك زندگيام شود؟ يا فقط ميخواهد چند باري با يكديگر عشق بورزيم؟ ديوانه! نميداند كه عشقبازي با پسري كه آلت دخترانه ندارد چقدر سخت است. ميگويد رواني دخترانه دارد. ولي مگر قرار است با روانش بخوابم؟

***

در عكسي ديده بودم كه يك سياهپوست، مفعول دختري است كه آلت پسر دارد. حال همانند يك سياهپوست، مفعول پسري با روان دختر شدهام. پسري كه اغفالم كرد و به خانهاش برد و بعد، انتقام سالها سخره را از من گرفت. آه، چقدر متنفرم از آرزو.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 23:44 | لینک  | 

ريسماني قطور، چيزي شبيه ساقه لوبياي سحرآميز، از قله كوهي بلند و خاكستريرنگ به آسمانها كشيده شده و در ميان ابرها گم شده است. در آغاز كورهراهي كه به قله كوه ميرود تابلوي قهوهايرنگي نصب شده و رويش نوشته است: «به ريسمان چنگ زنيد». ساعتي طول ميكشد تا به قله كوه برسم. با قلبي پر از ايمان و خلوص الهي به ريسمان چنگ ميزنم. برقي پرقدرت از بدنم ميگذرد و در چند ثانيه تبديل به خاكسترم ميكند و خاكستر خاكستريرنگم قله كوه را ذرهاي بالاتر ميبرد.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 16:20 | لینک  | 

فراموش كردهاي آن شبي را كه ستارهاي بر زمين افتاد؟ در شب تاريك و سرد، در دشتي كه روزها در آن بدنبال لانهاي بوديم، در حفره داغ و پر از بخار، بر روي ستارهاي كه از آسمان فروافتاده بود عشق ميورزيديم. در قيد تاريكي نبوديم؛ بدي بوي بخارهاي سمي را حس نميكرديم. خوشحال بوديم از گرماي ستاره، از بازي عشقمان، از حفرهاي كه براي آنشب خانهمان بود. از ياد بردهاي كه طرد شده بوديم از شهر و ديارمان؟ ديگر بجز يكديگر كسي نداشتيم؛ تنها بوديم. خانهاي نداشتيم... تا آن شب سرد، آن حفره گرم.

حتما از ياد بردهاي... و حالا در حفرهاي ديگر، روي ستارهاي ديگر، در ميان بخارهاي گرمْ با كسي ديگر درآميختهاي. و منْ در حفره سرد و بيبخارمان مسموم عشق بخارآلودمانم.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 0:17 | لینک  | 

ديگر كسي به گداي ديوانه پول نميداد. آنروز هم تنها توانست يك دويست توماني از مردي محترم بگيرد. هنگام عصر كه به خانهاش- پيادهروي روبروي يكي از مساجد- برميگشت، آن دويست توماني از جيبش افتاد. مردي گدا را ديد، پول را كه از جيب گدا ميافتاد ديد. بسوي پول رفت و برداشتش. دور شدن گدا را ديد و بعد به صندوق صدقه آبيرنگ كنار خيابان رفت و پول را داخل آن انداخت؛ كاري كه هر روز صبح براي دفع هفتاد بلا انجامش ميداد، فكر ميكرد كه آن صندوقْ نيازمندتر از گداي ديوانهايست كه بيپول از آنجا دور ميشد. پول افتاد كنار كاغذي سفيد؛ كاغذي كه رويش نوشته بود: صندوق صدقات؛ نماد حماقت بخشنده.

________________

لطف كنيد و قسمت نظرات را بخوانيد.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 0:15 | لینک  |