دو پسربچه روي چمن نشستهاند و ميشاشند. با شگفتي به آلت يكديگر نگاه ميكنند كه چگونه از شيار كوچكي فوران شاش زردرنگ به سوي چمن پيش رويشان انحنا پيدا ميكند. ديوانهاي كه از كنارشان ميگذرد ميبيندشان، ميرود كنارشان مينشيند و آلتش را بيرون ميآورد و ميشاشد. پسربچهها خشكشان ميزند. ميروم دست يكيشان را ميگيرم و بلندش ميكنم. آن ديگري از ترس آلت بزرگ ديوانه فرار ميكند. وقتي با پسر هشت ساله سارا از آنجا دور ميشويم هنوز صداي برخورد شاش ديوانه بر چمن شنيده ميشود.
***
در را كه باز ميكند از ديدن دست پسرش در دست من تعجب ميكند. دست پسر را رها ميكنم. ميرود داخل خانه و از نظر ناپيدا ميشود.
- بيا تو.
صداي سارا چقدر خسته است. ميروم داخل و ميبوسمش. لبخند ميزند. لبخندش را هم ميبوسم، صداي خستهاش را هم، وقتي كه ميگويد «ممنون كه اومدي.» پسر از آشپزخانه خارج ميشود و ميرود به اتاقش. از پشت سر چقدر شبيه من است. معلوم نيست پدرش كيست. شايد امين باشد، شايد علي يا كوروش باشد. شايد آدمهاي ديگري باشد كه نديدهامشان. شايد هم من باشم. وقتي به من پشت ميكند حقيقتا فكر ميكنم كه پدرش منم.
***
شعله كوچك كبريت بدنهاي لختمان را روشن ميكند. ميگويم «تولدت مبارك.» كبريت را با نفس گرمش خاموش ميكند. روي تخت خواب نرمش دراز ميكشيم و در ميان بوي تن هزاران مرد آشنا و ناآشنا عشق ميورزيم. تنها چراغ خيابان كه اتاق را كمي روشن كرده است پرپر ميزند و ميسوزد. اتاق تاريك ميشود، تاريكتر از هميشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به خاطر تاخيرات پيش آمده عذر ميخواهم. اميدوار بودم كه بتوانم اين مطلب را دوشنبه بيست و هشت آبان، روز تولد سارا پست كنم. ولي به دليل مشغلههاي بسيار و همچنين كسالت بعد از يك شب بيخوابي مقدور نشد. اميدوارم سارا تبريكاتم را بعد از دو روز بپذيرد.
از هفته آينده روزهاي چهارشنبه خواهم پستيد.
باد روی ریدمانم را با خاک میپوشاند. روزهایی طولانی، از ابرهایی خاکستری شاش میبارد و بعد از ماهها درخت قطوری از جای ریدمانم میروید. حالا در سایه آن درخت نشستهام و به نوشتن مشغولم.
خمير كيك را ميگذارد داخل فر داغ. خيالش راحت است: فر بعد از چهل و پنج دقيقه خود به خود خاموش خواهد شد. با اين فكر كه در پروسه پختن كيك ديگر نيازي به او نيست ميرود به اتاقش و روي تخت خوابش دراز ميكشد. بعد از چند دقيقه براي هميشه خوابش ميبرد.
***
امين و مهرداد روي سطح صاف و پف كردهاي به بحث مشغولند. ميخواهند كشف كنند كه اين نظام پيچيده و باورنكردني را چه كسي خلق كرده است. فكر ميكنند كه آن خالق، هركه باشد، بايد خيلي بزرگ باشد چراكه توانسته نظامي چنين پيچيده، چنين منظم بيافريند. حتي فكر ميكنند كه آن خالق بزرگ حالا نظارهگر آنهاست براي همين گاهي به چاپلوسي ميپردازند و تملق آن بزرگ ناديده را ميگويند. در اين حين كيك بزرگتر و بزرگتر ميشود.
***
از پخت كيك ده دقيقه گذشته است. آن خالق بزرگ هم كه اجاق گاز را با اقساط چند ماهه از يك فروشگاه بزرگ خريده بود حالا روي تختش براي ابد خفته است.
