تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري

داستان يك حوا را اينجا بخوانيد.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 20:2 | لینک  | 

صدای انفجار ترقهها فاصله زیادی میپیمایند تا از مرکز شهر فراموش شدهمان به سوی خانه دور افتادهام بیایند و در اتاق تاریکم خفه شوند. لبخند محوی میزنم. پس هنوز هستند کسانی که فراموش نکردهاند شصت و دو سال پیش را. و هنوز فراموش نکردهاند قرار چند سال قبلمان را؛ یاد کشتهشدگانی که در دفاع از جانشان تیر میانداختند را زنده کنیم. پیشهوری در پس زمینهای سرخ، در قاب عکسی زیبا، راست ایستاده است و مرا تماشا میکند. لبخند بر لب تماشایش را جواب میدهم. ولی او غمگین است. غمگین از کشتار مردم بیگناهی که چشم امید به او و دولت کمدوامش داشتند.

***

یک کمونیست نیستم. «نوستالژی پیشهوری» هم ندارم. ترجیح میدهم یک اروتیست باقی بمانم و داستانهای اروتیک بنویسم. ولی تلاش عجیب نظام برای فراموشی برههای از تاریخ، انگیزهام میدهد که بیست و یک آذر را یاد کنم. آن مرد هر که بود، هرچه کرد، واقعیتی از تاریخ آذربایجان است، واقعیتی برجسته و درخشان.

***

برای سه هفته آینده سه داستان خواهم نوشت. داستانهایی که عکس هم دارند، درواقع داستان سه عکسند. برای پرهیز از فیلتر احتمالی این وبلاگ، وبلاگ دیگری (داستانهای تقریبا کوتاه عکسها)  ساختم. آخر دختران درون عکسها کمی لختند! فعلا.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 19:13 | لینک  | 

قبلا داستان گذشته بد را بخوانيد.

***

ليلاست. زنگ زده و با گريه ميگويد كه تمام روز را با پسري در وان حمام گذرانده است. ياد عشقبازي لرزه براندازمان ميافتم. «موي عورتت را تراشيدي؟» «مجبورم كرد.» صداي گريهآلودش تبديل به ترسي صدادار و نامفهوم ميشود. دعوتش ميكنم كه به خانهام بيايد.

***

الحق كه زيباست عورت بيمويش. انگار همان كسي كه دنيا در دستان اوست براي لحظهاي حيران اين عورت ميشود، براي لحظهاي سنگيني زمين روي دستانش را فراموش ميكند، براي لحظه دستانش سست ميشود و زمين ميلرزد و ميلرزد و ميلرزد.

عورتش را ميبوسم و صورت پرمويم را به پوست لخت و نرمش ميچسبانم. «بغلم كن.» بغلش ميكنم. «ميخواهم كه در لحظات متلاطم زلزله، آرام در آغوشت باشم.» آرام، آرام، آرام وارد بدنش ميشوم. ميلرزد. زمين ميلرزد. همه چيز ميلرزد. بدن نرمش آرام در ميان دستانم ميلرزد. آراميم، در انتظار مرگ، آراميم.

***

زمين براي چند بار لرزيد و بعد آرام گرفت. و ما هنوز در زير سقف ترك برداشتهمان زندهايم، و همچنان ميلرزيم.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 17:15 | لینک  | 

کرم ابریشم کوچکی است که چند روز قبل پیدایش کردهام. در این چند روز دوست شدهایم؛ کنارم میخوابد، رویم میشاشد و بعضی وقتها هم گاز کوچکی میگیرد. من هم به شوخی چند تار مو از بدن پرمویش میکنم.

***

بیدار میشوم و خود را گرفتار در پیله سختی مییابم. به کرم که کنارم دراز کشیده و منتظر است نگاهی میاندازم. میپرسم: «چقدر طول میکشد تا پروانه شویم؟» با چشمهای پروانهوارش نگاهی به چهره آشفتهام میکند و میگوید:«زیاد طول نخواهد کشید.»

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 13:34 | لینک  |