در را با اكراه باز كرد «بازم كه دير اومدي. دفعه بعد راهت نميدم.» با نفرت به صورت رئيس نگاه كرد و وارد شد. قوانيني كه او وضع ميكرد همواره محدودكننده آزادي آنها بود. عده زيادي آنجا زندگي ميكردند. در واقع هم زندگي ميكردند و هم كار. كارخانه بزرگي بود و رئيسش همان آدمي بود كه هنگام ورود با نفرت نگاهش كرد. محصولات توليدي را رئيس ميفروخت و پولش را بين آنها تقسيم ميكرد. مايحتاجشان را هم او تهيه ميكرد و در اختيارشان ميگذاشت. قوانين را هم او وضع ميكرد. او مجازات ميكرد. او ميكشت. او زنده ميكرد و... او همه كاره بود؛ او رئيس بود.
قوانين سخت و استبداد شكستناپذيرش تنها علت نفرت از او نبود. اين نفرت فزاينده دليل ديگري نيز داشت: رئيس، كار و زندگي آنها را با معشوقه مسيحي خود شريك شده بود؛ بخشي از عايدات كارخانه را به آن دختر زيبا و فريبنده ميداد و همچنين به او اجازه ميداد تاثيراتي در شيوه زندگي ساكنان آن كارخانه بگذارد. اينچنين بود كه نفرت از آن دختر مسيحي به شيفتگي اسلامي منجر شد. عليرغم پول خوب و زندگي راحتي كه مردم آن كارخانه داشتند، باز طلب چيز ديگري كردند: استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي.
***
استعارهام را ميخواند و ميگويد «چندان جالب نيست. ولي بگو ببينم، مردم اين كارخونه، حالا كه يه رئيسه ناز و يه جمهوري اسلامي دارن چرا هنوز ناراضيان؟» به تاثير استعارهام لبخند ميزنم:
- چون هنوز استقلال و آزادي ندارن. چون ديگه پول خوب و زندگي راحت ندارن.
- خدا رئيس قبلي رو رحمت كنه.
اين را ميگويد و شروع ميكند به خواندن فاتحه.
از سقف اتاقم نخي آويزان است. بر سر اين نخ، قلابي است. بر سر اين قلاب، كرمي است بياندازه شبيه من. يك ماهي، شناور در هواي غليظ، به سوي قلاب ميرود.
***
«مردهاي؟» ممنون كه ميپرسي. ولي نه. هنوز نمردهام. «وبلاگت خيلي بينظم شده است. فكر ميكردم تنها توجيهاش مرگ است.» اسهال هم توجيه خوبي است. بعضي وقتها دچار اسهالهاي هفتهاي ميشوم. منظورم اين است كه: امروز اسهال ميگيرم و مجبور ميشوم هفتهها در توالت بمانم. دوران پرباري است اين اقامت چند هفتهاي در توالت، تناقض ميان بوي گه و بوي خوشبوكننده آدم را به فكر مياندازد. مي شود نشست و ساعتها به ريشه بسياري از مشكلات انديشيد. مثلا به ريشه انقلاب اسلامي. «آه، گفتي انقلاب. دهه فجرت هم مبارك.» ممنون، لطف داري.
***
گرسنهام. به رديف ماهيهاي نمكاندودي مينگرم كه طي اين چند هفته از اتاقم صيد كردهام و حالا از ديوار آشپزخانهام آويزانند. اين فصل از اين داستان ميتوانست استعارهاي از انقلاب بدفرجاممان باشد. استعارهاي كه درميان بوي گه و خوشبوكننده توالت در ذهنم ايجاد شد. ولي استعاره بماند براي هفته بعد. حالا گرسنهام. به ماهيهاي نمك اندودم نياز دارم.
قرار بود ساعت هشت زنگ بزنم و وقتي براي ديدارمان مشخص كنم. ولي نيم ساعت گذشته است و هنوز زنگ نزدهام. تلفن براي بار چندم صدا ميكند. حتما خودش است. بدنم را كه بيحركت دراز كشيده و مرده است نگاه مي كنم. شايد هم فقط خوابيده باشد. چه خواب جالبي. دارم بدن مردهام را خواب ميبينم. تلفن ساكت ميشود. بدن بي چارهام چقدر مزحك و خندهآور است. به خاطر همين لش بيفايدهام است كه داريم از هم جدا ميشويم. قرار بود ساعت هشت زنگ بزنم و وقتي براي آخرين ديدارمان مشخص كنم. احساس مرگ ميكنم. تلفن دوباره صدا ميكند. لعنتي! چقدر براي جدايي عجله دارد.
***
كليد دارد. ولي باز هم زنگ ميزند. براي چه آمده است؟ نگران چيست؟ بهتر بود فكر ميكرد كه ديدار چند روز پيشمان آخرين ديدارمان است، كه بيديدار آخري داريم جدا ميشويم. ميداند كه نميخواهم جدا شويم. جدايي را او ميخواهد. آن هم به خاطر آلت كوچك غيرلذتبخش اين تن بيحركت. شايد فكر كرده است كه خودم را كشتهام. حتما آمده است تا مطمئن شود.
صداي در را ميشنوم. دارد ميآيد تو. ميخواهم آلتم را لمس كنم و براي هزارمين بار از كوچكياش مطمئن شوم. ولي متوجه ميشوم كه دست ندارم، روي تنم جا گذاشتهامشان. داخل اتاق ميشود و بدن بيحركتم را ميبيند. وحشت ميكند، يخ ميزند، تشنهام ميشود. به طرف تنم ميرود و زانو ميزند. از اتاق خارج ميشوم و به آشپزخانه ميروم. از تشنگي دارم ميميرم. ميخواهم ليواني بردارم. ولي دوباره متوجه ميشوم كه دست ندارم. شير آب چكه ميكند. از اتاق خواب صداي گريه تشنهآوري شنيده ميشود.
