قاصدك كوچكي از پنجره اتاقخواب وارد ميشود و روي ميز كوچك كنار تختخوابمان مينشيند. مجبور ميشود دقايق بسياري صبر كند تا از تب و تاب عشقبازي بيافتيم. همسرم خسته از حركات توانفرساي عشق به پشت دراز ميكشد و منتظر ميماند تا نفسش به حالت عادي برگردد. صداي ضعيف قاصدك را كه ميشنوم رنگ از صورتم ميپرد. مجبور ميشوم منتظر بمانم تا همسرم بخوابد و بعد پنهاني به سوي خانه يكي از معشوقههايم به راه بيافتم.
***
در نميزنم. تنها زندگي ميكرد. زندگي مستقلش را هم مديون من بود. پدرانه عاشقش بودم. ولي او چيزي بيشتر طلب ميكرد. ميخواست زنم را ترك كنم و براي هميشه با او باشم. ميخواست ديگر معشوقه هايم را رها كنم و تنها با او باشم. زنم را بيشتر از او دوست داشتم. زنم را بيشتر از هر كس ديگري دوست دارم. اين را بارها به او گفته بودم و او از خشم و حسد سرخ شده بود. تنها زندگي ميكرد و حالا كه خودش را كشته است كسي نيست كه در را باز كند. در نميزنم و با كليد خودم در را باز ميكنم و وارد ميشوم. از بوي گند خبري نيست. يكي دو ساعت بيشتر نيست كه به خواب ابد فرو خفته است. قاصدك هم پروازكنان از بالاي سرم وارد خانه ميشود و راه را نشانم ميدهد. در اتاق خواب را باز ميكنم. مثل دخترم برايم عزيز بود. فكر ميكردم ديدن جسدش نابودم خواهد كرد. كسي را خفته و مرده در تخت خواب نميابم. قاصدك نگاه استفهامآميزم را كه ميبيند رقص عمودي شومي آغاز ميكند. درد مهلك ضربهاي كه از پشت به كتفم ميخورد اجازه نميدهد آن رقص شيطاني را تا آخر تماشا كنم. بيهوش روي زمين...
***
چشمانم را باز نكردهام ولي صداي ضعيف قاصدك را ميشنوم كه كنار گوشم خبر از مرگ ميدهد. اين بار اما دروغ نميگويد. «از وسط نصف خواهي شد. با چاقوي تيزي از وسط نصف خواهي شد.» به يك جايي بسته شدهام. صداي نفسهاي جنونآميز معشوقهام نزديك ميشود و صداي قاصدك خفه ميشود. بوي چاقو را ميشنوم. كنار مينشيند و با خشم ميگويد «تا ابد با من خواهي بود». از ترس ميشاشم. و بعد دوباره ضربه سختي به سرم ميخورد. منگ ميشوم. نوك چاقو را ميگذارد روي شكمم و ميچرخاند. خون با شاش درهم ميآميزد. من با عذاب درهم ميآميزم. قاصدك باز دروغ گفته است. نخواهم مرد. براي شكنجهاي ابدي زنده خواهم ماند.
جلوي تپه كوچكي از آجرهاي سوراخدار ميايستد و محو تماشاي آن سوراخهاي سرد و سخت ميشود. نياز مبرمش را به يك سوراخ حس ميكند. ميخواهد برود و داخلش آرامش از دست رفتهاش را بازيابد. لبخند محوي ميزند. فكر ميكند سوراخهاي اين آجرها براي او خيلي كوچكند ولي شايد اندازه آلتش باشند. و بعد دلش براي آلتش ميسوزد. اين فكر كه آلتش را در سوراخ سرد و سخت يك آجر فروكرده است احساس بدي در او به وجود ميآورد. تصميم ميگيرد خيلي زود براي خود و آلتش سوراخ گرم و نرمي دست و پا كند.
***
- خوابم ميآيد.
- دارم ميآيم.
و بعد از چند دقيقه آن نازنين كوچكاندام ميآيد و كنارش دراز ميكشد. هر دو لختند. دختر پشت ميكند به مرد سوراخپرست. آلت مرد وارد سوراخ نرم و گرمش ميشود. مرد راضي است. براي آلتش سوراخي پيدا كرده است و براي خودش دختري كه در آغوشش آرامش از دست رفتهاش را بازمييابد. با اين رضايت و آرامش به خواب ميرود و آلتش در آن سوراخ تنگ تا صبح بيدار ميماند.
چيست دليل اين رابطه ميان آن ستاره درخشان و خايههايم؟ هرگاه ستاره بخت و اقبالم در آسمان شب با شدت ميتابد و خيره ميكند تمام چشمان را، خايههايم دردهاي وحشتناكي ميكند. و من از درد مينالم و سگها كه نالههاي واقعي را ميشناسند دورم جمع ميشوند و با چهرههايي حاكي از دلداري و همدردي تماشايم ميكنند. حالا كه ستارهام كم ميدرخشد و بيدردم، به ديواري تكيه دادهام و با انگشتم دماغم را ميكاوم. هر از چند گاهي هم سگاني را كه كنارم دراز كشيدهاند و در حال آسودنند خطاب ميكنم و ميگويم «ستارگان را دوست دارم. از سقف و ديوار متنفرم.»
***
ببين به چه روزي افتاده است. بيچاره! از دور دستي تكان ميدهد و من هم لبخندي از ترس و نگراني ميزنم. نميخواهم نزديك شود؛ دوست ندارم مردم مرا با يك ديوانه ببينند. آن زمانها هم ديوانگي مخصوص خود را داشت؛ شبيه شاعرها بود. چند سال پيش فرياد زد «ستارگان را دوست دارم» و همين باعث شد كه چند ماهي مهمان سازمان اطلاعات بشود. آخر دقيقا نميدانستند منظورش از «ستارگان» دختراني هستند كه بدون اجازه علماي شرع با او ميخوابند يا ستارگان پرچم كشورهاي دوست و دشمن منظور فرياد شاعرانهاش است. آزادش كه كردند جنون شاعرانهاش تبديل به ديوانگي محض شد. ميگويند در اطلاعات خايههايش را من باب شكنجه ميكشيدند و ميفشردند. از آن به بعد از خانه پدرياش فرار كرد و به مجنون كارتون خوابي تبديل شد كه سگها دورش جمع ميشوند و شبها فريادش را تمام شهر ميشنود. دوست دوران كودكيام، تبديل به ديوانهاي شده است كه در پاركها از دور برايم دست تكان ميدهد و به خاطر لبخند نگرانم از نزديك شدن ميپرهيزد.
***
ستاره بار ديگر ميدرخشد. خايههايم را ميگيرم و مينالم؛ به ستارگان و خايگان فحش ميدهم و در برابر چشم سگهاي بيچاره دردي جانكاه تحمل ميكنم. و جان آغشته به دردم روزي را آرزو ميكند كه اين ستاره درخشان بخت و اقبالم براي ابد خاموش شود.
«به حق دعوتشان كن» اين را خدا با آن صداي مهيب و پرطنينش به پيامبر جديد گفت. و رسول با آن لباس چوپانياش راهي شهر شد تا رسالتش را انجام دهد؛ به حق دعوتشان كند. در شهر، روستاييان حقيرند و همه آنها را تمسخر ميكنند. آن پيامبر روستايي نيز هنگامي كه با حالت چوپانوارش در شهر قدم ميزد و دنبال جايي بود كه بتواند سخنش را به گوش همه برساند بسيار تمسخر شد.
***
تلويزيون مردي را نشان ميدهد كه ادعاي پيامبري ميكند. چه خوب! بهتر از برنامههاي مبتذل تلويزيون است. البته جذابيت اين برنامه نه در سخنان مرد، بلكه در تماسهايي است كه با برنامه گرفته ميشود؛ سيل فحشها، تمسخرها، فلسفهها، و جوكها بر سر اين مرد بيچاره كه تنها عقلش را كمي از دست داده فروميريزد. يكي هم زنگ ميزند و تقاضاي معجزه ميكند. فكر ميكنم بهترين قسمت برنامه همينجا باشد.
***
رسول جديد دستش را به سوي دوربين ميگيرد. بعد از لحظهاي دستش را ميبرد پشتش و داخل شلوارش ميكند. انگشت وسطش را به زحمت توي كونش فرو ميكند. چهرهاش غمزده است. به خدا و معجزهاش ايمان دارد. براي همين انگشتش را با آرامش يك مرد داخل خود كرد و حالا با اطمينان بيرونش ميآورد. دستش را به سوي دوربين ميگيرد و انگشت سفيد و درخشانش را به هزاران چشم متعجب و ناباور نشان ميدهد.
ذره اي جاندار و كوچك از سقف جدا ميشود و روي صورتم ميافتد. از همان لحظه فرود گشت و گذارش را ميان موهاي صورتم شروع ميكند. هر از چندگاهي هم توي يكي چالههاي عميق و سرخ صورتم ميافتد و براي بيرون آمدن از آن تلاش مضحكي ميكند. در همين لحظههاست كه صورتم ميخارد؛ دستم بياختيار پرواز ميكند و با تمام توانش به صورتم ميكوبد. هر ضربه از عمق خوابم ميكاهد و به نفرتي شديد از اين موجود مزاحم باعث ميشود. اين ذره نامرئي سرانجام بعد از گردشي چند ساعته بار ديگر داخل يكي از چالههاي روي گونهام ميافتد و از فرط خستگي به خواب ميرود.
***
لبهاي «رفولين» را بر گونه خود احساس ميكنم. چشمانم را باز ميكنم و لبهاي سرخش را ميبينم كه با صورتم فاصله كمي دارند. چه زيبا و دوستداشتنياند اين لبها.
رفولين را مدتها بود كه ميشناختم. عاشقش بودم. اما جرات ابراز علاقه را تنها زماني يافتم كه چند ماه از ازدواجم با زني ديگر ميگذشت. باور نميكردم او هم دوستم داشته باشد، فكر ميكردم كار در يك شركت خصوصي، در اتاقي مشترك، تنها عامل ارتباطم با اوست و اگر اين همكاري اجباري نباشد حاضر نخواهد بود حتي براي لحظهاي ببيندم. در همان اتاق، هنگامي كه تنها بوديم، گفتم دوستش دارم. حركت لبان زيبايش را همزمان با درخشش چشمانش ديدم. او هم گفت دوستم دارد. و لرزش ناشي از اضطراب من به لرزشي ناشي از عشق تبديل شد. همانجا لبانش را بوسيدم و رابطه عاشقانهمان اينچنين آغاز شد. زنم را كه هيچگاه از ته قلب دوستش نداشته بودم ترك كردم و زندگي واقعيام را با رفولين آغاز كردم. زندگي زيبايي كه هر صبحش با بوسه او آغاز ميشود. درست مثل همين حالا كه لبان زيبايش از هم بازند و گرمايي لذتبخش از ميانشان به صورتم ميخورد. كمي برميخيزم و لبانش را ميمكم. ذره جاندار روي گونهام بيدار ميشود و شروع ميكند به جنبيدن. و ما در برابر چشمان موجود كوچك روي گونهام، همديگر را ميمكيم و عشق ميورزيم...
