تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري

بگذار با زنان بي‌آلت بمانم. زناني كه از هم‌آغوشي هيچ نمي‌فهمند. بگذار با آنان باشم؛ يا تنها. نمي‌خواهم با مردان بكارت‌پرست بمانم؛ آناني كه با زنان بي‌آلت لرزلرزان مي‌خوابند، يا با كودكان نابالغ، يا با عروسكان سوراخدار. بگذار با زنان بي‌آلت بمانم، كنارشان همچون مردي بي‌آلت دراز كشم و آرام بخوابيم. آنان خواهند فهميد كه عشق‌بازي براي من لذتي خودخواهانه نيست، اگر براي آنان لذتي نيست بگذار براي من هم هيچ نباشد. بگذار با آنان باشم؛ يا تنها...

***

بيا اينبار داستاني از من نخوانيم. بيا خاطره زني بي‌آلت را بخوانيم.

اينجا را كليك كنيد.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 17:30 | لینک  | 

تكليف اين هفته درس فسيلشناسي اين بود كه فسيلي پيدا كنيم و به كلاس ببريم. مجبور شدم موزائيكهاي تنها پيادهروي موزائيكيشده شهر را براي يافتن شيئي فسيلشده يك يك بكنم و بعد سر جايش بگذارم. نهايتا در ميانههاي آن پيادهرو فسيلي منحصر به فرد يافتم؛ يك تف فسيل شده. معلمان ذوق كرد. برايمان گفت كه اين پيادهرو شصت و سه سال پيش موزائيك كاري شده است و اين فسيل بايد متعلق به كارگري باشد كه مشغول كار روي پيادهرو بوده است. بعد، از كاركردهاي مختلف تف گفت. گفت كه تف كردن ميتواند به معناي توهين باشد، و يا در بعضي از قبيلههاي ساكن سرزمينهاي دور به معناي سلام. و نگفت كه تف كاكرد ديگري دارد، و آن استمناست. و من فكر كردم كه استمنا، با تف يك دختر چه لذتبخش ميتواند باشد.

***

سه ماه ديگر من مرده خواهم بود. اين را دكتر گفت. خيلي دير به وجود سرطانم پي برديم. براي همين ديگر وقتي براي زندگي نيست. سه ماه ديگر مرده خواهم بود و ديگر هيچگاه از زندگي زيبايم لذتمند نخواهم بود. فكر ميكنم كه آيا ميشود در اين سه ماه از زندگي لذت ببرم يا نه؟ و درحاليكه به اين سوال فكر ميكنم پايم به چاله كوچكي گير ميكنم و زمين ميخورم.

***

مردم همه بيپولند. براي همين است كه همه روي آن مردهي درازكشيده بر پيادهرو به جاي پول، تف انداختهاند تا خدا مرگ را از آنان دور كند. به حال مرد تفآلوده تاسف ميخورم كه چه راحت پايش به جاي خالي يك كاشي گير كرد و سرش به زمين خورد و مرد. چند قدم كه دورتر ميشوم تصور روزي را ميكنم كه سنگهاي عالم تمام شده است و مجبوريم دختران زناكار را تفسار كنيم. و بعد فكر ميكنم كه اين هم راهي است براي اجراي اوامر الهي. و اوامر الهي در هر حال بايد اجرا شوند.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 19:48 | لینک  | 

تنها يك نفر كتابي را كه نوشته بودم خريد و آن هم خودم بودم. گذاشتمش روي تاقچه و براي چند روز، بدون اينكه بخوابم يا از گرسنگي بيهوش شوم، نگاهش كردم. و بعد از چند روز كه چشمانم از گرسنگي سياهي رفت و سرم گيج خورد، بلند شدم و به نشان اعتراض تنها جلد فرخته شده كتابم را برداشتم و تمام صفحاتش را كندم، جويدم و قورت دادم. صفحات بيمزه كتاب بعد از آن گرسنگي طولاني چقدر لذيذ بودند.

***

شاشي سياهرنگ كه بوي جوهر ميداد و ريدماني همچون كنده درخت نتيجه آن اعتراض بود. تصميم گرفتهام تا ديگر كتابهايم را روي پوست حيوانات بنويسم تا اگر روزي كسي خوردش، هم اعتراضي باشد بر گياهخواري و هم به چنين نتايج عذابآوري منتهي نشود. شايد هم به نشان اعتراض هيچ كتابي ننوشتم تا مردمانمان از گرسنگي بميرند.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 20:38 | لینک  | 

قدم به روستاي خاطره‌هايم مي‌گذارم. روستايي كه پر است از كودكي‌هايم. پر است از جواني‌هايم. و حالا بازگشته‌ام تا پرش كنم از كهن سالگي‌ام. چه سكوت زشتي دارد اين روستاي كهن؛ در اين سكوتْ صداي لرزش كوه‌ها را ميشود شنيد، صداي گذر عمر را هم. آري، همراه روستايم داريم به آخرمان نزديك مي‌شويم. تمام خانه‌ها خالي‌اند، به جز يكي دو تايشان كه ساكنانش پيرند و هنوز زنده و هيچگاه جرات دل‌كندن از اين پير و كوچ به شهر را نداشته‌اند. آن درخت را ببين. او هم از مجموعه كهنگان است. روزي به ياد مهري نشاندمش، به ياد لبخندش. درست همانجا كه درخت در نوسان است ايستاده بود و لبخندم زده بود. حالا به جاي او درخت عبوسي گذشت عمر را فرياد مي‌زند. راستي مهري كجاست؟ نكند همان پيرزني است كه جلوي خانه‌اي نشسته است و غروب را نگاه مي‌كند؟ خود اوست. از آن نگاه همچنان آرامش مطمئنم كه خود اوست. كمي نزديك مي‌شوم. مي‌بيندم. چشمانش را تنگ مي‌كند و بعد لبخندي مي‌زند. در آن خطوط پررنگ و عميق صورتش كه يكديگر را قطع مي‌كنند چشمانش مي‌درخشند. در آن صورت ناآشنا، تنها چشمان است كه از آن اوست. از آن مهري‌ام، مهري خاطره‌هايم، مهري كودكي‌ها و جواني‌هايم. چشمانش را از من مي‌گيرد و باز غروب را نگاه مي‌كند. كنارش مي‌نشينم.

***

«مهري‌ي...» صداي بلندم را كه انگار ميان كوه‌ها فرياد شده بود و تكرار، مي‌شنيد و به سويم مي‌شتافت. مي‌دويديم به سوي تپه سبز و روستاي زنده و شادمان را تماشا مي‌كرديم. بعد كودكانه همديگر را بغل مي‌كرديم و مي‌غلتيديم تا پايين تپه. هر دو خوش بوديم. در عالم معصومانه كودكان يكديگر را دوست داشتيم. تنها نگراني‌مان شبها بود؛ سياهي كوه‌هاي هراسناك و گرسنگي جانوران در انتظار شكار به خانه مي‌كشاندمان. و اين طولاني‌ترين دقايق جداييمان بود. مجبور مي‌شدم تا صبح صبر كنم و بعد زير نور تازه به زمين رسيده خورشيد فرياد بزنم «مهري‌ي...»

***

«مهري‌ي...» صداي بلندم را كه ميان كوه‌ها فرياد شده بود و تكرار، شنيد و از لب رودخانه برخواست و به سوي روستا شتافت. داشت از من مي‌گريخت. اين بازي جواني آشفته‌ام ميكرد. خواستگاري‌اش كردم. پدرش قبول كرد. خودش اما نه. هنگامي كه نگاهمان در هم گره خورده بود و او در من لابه ميديد و من در او عشقي فروزان، گفت «بگذار عشمان كودكانه بماند.» ماه‌ها بعد كه با ديگري ازدواج كرد از روستاي خاطره‌هايم دل كندم و به شهر كوچيدم. ديگر توان تماشاي نگاه شعله‌ور از عشقش به ديگري را نداشتم.

***

«مهري‌ي...» صداي خفه‌ام را كه مي‌شنود اشك از چشمان همچنان درخشانش سرازير مي‌شود، بخار مي‌شود و به ابرهاي بهاري مي‌پيوندد. دستم را ميگذارم روي دست گرمش و با هم غروب خورشيد را نگاه مي‌كنيم. شوهرش چند ماه پيش مرده است. فرزندانش هم به شهر كوچيده‌اند. تنهاست. نشسته است و غروب را نگاه مي‌كند. كنارش نشسته‌ام و دست در دست، عشقي كودكانه مي‌ورزم. تاريك مي‌شود. صداي خسته‌اش را مي‌شنوم «دير وقت است. مي‌روم براي مرگ.» به دنبالش بلند مي‌شوم و مي‌گويم «من هم مي‌آيم.»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قسمت نظرات را هم بخوانید.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 15:12 | لینک  |