بعد از پانزده روز از سر مزارش برميخيزم و چشمانم را باز ميكنم. آفتاب كمرنگ سحري چشمانم را مينوازد. فكر ميكنم روز خوبي براي بازگشت به زندگي است. با چشمانِ هنوز به نور عادتنكردهام راهي را ميجويم تا از وادي مردگان خارج شوم.
***
نميتوانم بگويم «تولدي دوباره» يافتم. اين كار مخصوص احمقهايي است كه تغيير دين ميدهند و مسلمان ميشوند. تحولي نيز نيافتم. تنها اتفاقي كه افتاد بازگشتم به زندگي بود. و چه لذتانگيز است تقارن سالروز تولد يك دوست با بازگشت تو به زندگي. در راه بازگشت به زندگي ميبينمش. با لبخندي تولدش را تبريك ميگويم و با همان لبخند بر لب، دوست ديگري را ميبينم. او مرا نميبيند و ميگذرد. آيا جاي خاليام را حس خواهند كرد؟ مهم نيست. در هرحال من براي جاي خاليام در زندگي دلتنگ خواهم شد.
كانال «الجزيره» قبيلهاي سياهپوست را نشان ميدهد كه زنانش نيمهلختند و مردانش كاملا لخت. سينههاي زنان همه شبيه همند؛ چروكيده و آويزان. آلت مردان همه شبيه سينههاي زنند، زني كه سينههاي چروكيده و آويزان دارد و نشسته است و مردان را تماشا ميكند. و من با چشماني راستايستاده اين مستند حيرتانگيز را تماشا ميكنم.
***
پرسيده بودم كه لباس براي چيست؟ «به خاطر لرز و سرماست كه ميپوشيمش، و براي زيبايي.» پس لخت شدم چرا كه گرم بود و من بيلباس زيباتر بودم. شرم حس چندان پايداري نيست براي همين زياد طول نكشيد تا بيشرم شوم. مردم نيز زود به آلات فروخفته عادت ميكنند براي همين ميانشان ميگشتم و آنان از برهنگيام آشفته نميگشتند. تا روزي كه دختري بينهايت زيبا ديدم و آلتم راست ايستاد. دختر هراسان شد، مردم آشفته شدند و من شرمگين. ملبس شدم و به جاي ديگري گريختم. ديگر ميدانستم كه اگر روزي رهگذري پرسيد لباس براي چيست؟ بگويم «به خاطر پنهان كردن احساساتمان.»
***
مردان سياهپوست از برابر دختران جوان و زيبا ميگذرند ولي آلاتشان همچنان چروكيده و آويزان است. در حيرتم كه چگونه توانستهاند احساساتشان را اين چنين پنهان كنند.
