تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري

دختري زيبا در مركز يك ميدان نشسته است. گرداگرد ميدان به سبك آمفيتئاترهاي بيتاق روم كهن پر است از تماشاچياني كه روي سكوها نشستهاند و دختر را نظاره ميكنند. زمين از خونهاي خشكيده، سرخ و سياه است. حال در مركز ميداني كه زماني محل نبرد گلادياتوران و شيران بود دختري نشسته است و مينويسد. هر صفحهاي را كه مينويسد بر روي دستگاهي ميگذارد و تصويرِ نوشتههايش بر روي ديواري بزرگ افكنده ميشود. تماشاچيان نوشتهها را ميخوانند و هر يك واكنشي متفاوت نشان ميدهند؛ عدهاي تشويقش ميكنند و انگشت شستشان را رو به بالا ميگيرند؛ عدهاي دلسردش ميكنند و شستشان را رو به پايين ميگيرند؛ و عده فحشش ميدهند، انگشت ميانيشان را به سويش بر ميافرازند، تفش مياندازند. او همچنان مينويسد. نسبت به آنان بياعتناست. اما سخت ميتوان فحشي را شنيد و بياعتنا بود. سرعت نوشتنش كم ميشود، آنقدر كم كه ثانيهها طول ميكشد تا حرفي بنويسد. و نهايتا قلم بر زمين ميگذارد. سرش را بالا ميگيرد و نگاهشان ميكند. سكوتي ميشود. حقيقتا انگار دلتنگ خونند. دستگاه را خاموش ميكند و بر ميخيزد. در سكوتي آزاردهنده ميدان را ترك ميكند. ثانيهاي طول نميكشد و دو گلادياتور به ميدان رانده ميشوند. و هوراي تماشاچيان، ميدان را ميلرزاند.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دختري زيبا هستيد و رفت. خدانگهدارش.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 16:40 | لینک  | 

زنگ ساعت را قطع ميكند و بلند ميشود. فكر ميكند چه صبح خوبي براي بيدار شدن است. از زير تختخواب دفترچه تلفنش را میجوید و مييابد. ميخواهد فاحشه اي پيدا كند و راضياش كند كه ساعات نخستين روز پر كارش را در تخت او بگذراند. نهايتا شمارهاي مييابد و تلفن را بر ميدارد.

***

در سكوت بعد از سكس دراز كشيدهاند. هنوز نيم ساعت از وقت فاحشه باقي است. شايد ميخواهد كه اين نيم ساعت را در سكوت و آرامش بگذراند؛ شايد هم چندان رغبتي به ماندن ندارد و به اجبار در اين بيحركتي مطلق دراز كشيده است. هر دو سقف را نگاه ميكنند. «اگر بخواهي مي تواني بروي.» فاحشه بلند ميشود. لباسش را ميپوشد و پولش را از روي ميز برميدارد. «التماس دعا، حاج آقا.» لبخندي بر لبان احاطه شده از مويش مينشيند. از شوخي اين دخترك ناز خوشش ميآيد. ريش پرپشتش را ميخاراند و ميگويد: «نرو هنوز. بيا كنارم دراز بكش و ستارههارو بشمار.» فاحشه دوباره لخت ميشود و كنارش دراز ميكشد. مرد، هنگام كودكي سه ستاره كوچك نقرهاي را با تف دهانش به سقف اتاق چسبانده بود. ستارهها هنوز چسبيده به سطح سقفند.

هر دو دراز كشيدهاند و در سكوت و آرامش ستارهها را ميشمارند. و در جريان طولاني اين شمارش هر دو به آرامي به خواب ميروند.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 16:15 | لینک  | 

رقصان ميآيد و مينشيند سر ميز صبحانه. ميپرسم «با اين همه بدبختي و فلاكت چطور ميتواني اين چنين شاد باشي؟» دهانش را نگاه ميكنم كه رقصوار ميجنبد و تركيب صورتش را كه با ريتم تندي درهم ميريزد. در اين تركيب درهمخورده باز ميشود شادي و خوشي ديد، چشماني درخشان ديد، و اميد. «انسانهاي ذاتا شاد در هر فلاكتي شادند و رقصان.» «مطمئنم

***

از دم سوراخ نگاه ميكنم و ميبينمش كه شاد است و رقصان. و من چه سخت به حال اين انسان ذاتا شاد غبطه ميخورم كه حتي درون كون خر هم شاد است و رقصان.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 21:23 | لینک  | 

كنارم روي نيمكت مي‌نشيند و دستش را مي‌گذارد روي آلتم. بعد رو به من مي‌كند و مي‌گويد:

- آلتت كه همچنان كوچك است.

دستش را برمي‌دارد و بويش مي‌كند. و بعد با همان دست سيلي‌ام مي‌زند و برمي‌خيزد و مي‌رود. من مبهوت حركات ديوانه‌وار اين مرد غريبه مي‌مانم.

***

بعد از چند ساعت سرمي‌رسد و تكانم مي‌دهد:

- چرا چنين بهت زده‌اي؟

- مردي به خاطر آلت كوچكم كتكم زد.

- آه، من هم چند ساعت پيش مردي ديدم كه كنار دختري نشست، دستش را روي آلتش گذاشت و گفت «راه آلتت كه همچنان بسته است.» و بعد دستش را بلند کرد و بوييدش و بعد با همان دست سيلي‌اش زد. حركات مرد مبهوتم كرد. براي چند ساعت ايستادم و دختر مبهوت از حركات مرد را نگاه كردم. براي همين است كه اينچنين دير بر سر قرار آمدم.

چند دقيقه‌اي نگاهش مي‌كنم و بعد هر دو مبهوت حركات ديوانه‌وار اين مرد غريبه مي‌شويم.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 20:15 | لینک  | 

به رديف لبهاي رنگارنگي كه روي قفسه شيشهاي رديف شدهاند نگاهي مياندازد و آنكه رنگ صورتي دارد را انتخاب ميكند. «اينها پرفروشند آقا، از بوسيدنشان سير نخواهيد شد.» پول را به فروشنده ميدهد و از در مغازه لبفروشي وارد شب گرم شهر ميشود.

***

جعبه كوچك را باز ميكند و از ديدن لبهاي كوچك صورتيرنگ ذوقزده ميشود «واي، چه زيبايند». مرد بلند ميشود و كنار زن زيبايش مينشيند. با آرامشي تمام، لبهاي زنش را ميبوسد و ميمكد. زن با چشم ذوقزدهاش به لبهاي زيباي محصور ميان دستانش نگاه ميكند. مرد، چشمبند زنش را باز ميكند و به حفره خالي و تاريك چشم نگاهي مياندازد. لب را از زنش ميگيرد و در جاي خالي چشم ميگذارد. با صدايي شاد ميگويد: «صورت پر از لبت حالا زيباتر شده است.» و بعد تنها چشم همسرش را ميبوسد.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 20:23 | لینک  |