دختري زيبا در مركز يك ميدان نشسته است. گرداگرد ميدان به سبك آمفيتئاترهاي بيتاق روم كهن پر است از تماشاچياني كه روي سكوها نشستهاند و دختر را نظاره ميكنند. زمين از خونهاي خشكيده، سرخ و سياه است. حال در مركز ميداني كه زماني محل نبرد گلادياتوران و شيران بود دختري نشسته است و مينويسد. هر صفحهاي را كه مينويسد بر روي دستگاهي ميگذارد و تصويرِ نوشتههايش بر روي ديواري بزرگ افكنده ميشود. تماشاچيان نوشتهها را ميخوانند و هر يك واكنشي متفاوت نشان ميدهند؛ عدهاي تشويقش ميكنند و انگشت شستشان را رو به بالا ميگيرند؛ عدهاي دلسردش ميكنند و شستشان را رو به پايين ميگيرند؛ و عده فحشش ميدهند، انگشت ميانيشان را به سويش بر ميافرازند، تفش مياندازند. او همچنان مينويسد. نسبت به آنان بياعتناست. اما سخت ميتوان فحشي را شنيد و بياعتنا بود. سرعت نوشتنش كم ميشود، آنقدر كم كه ثانيهها طول ميكشد تا حرفي بنويسد. و نهايتا قلم بر زمين ميگذارد. سرش را بالا ميگيرد و نگاهشان ميكند. سكوتي ميشود. حقيقتا انگار دلتنگ خونند. دستگاه را خاموش ميكند و بر ميخيزد. در سكوتي آزاردهنده ميدان را ترك ميكند. ثانيهاي طول نميكشد و دو گلادياتور به ميدان رانده ميشوند. و هوراي تماشاچيان، ميدان را ميلرزاند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دختري زيبا هستيد و رفت. خدانگهدارش.
زنگ ساعت را قطع ميكند و بلند ميشود. فكر ميكند چه صبح خوبي براي بيدار شدن است. از زير تختخواب دفترچه تلفنش را میجوید و مييابد. ميخواهد فاحشه اي پيدا كند و راضياش كند كه ساعات نخستين روز پر كارش را در تخت او بگذراند. نهايتا شمارهاي مييابد و تلفن را بر ميدارد.
***
در سكوت بعد از سكس دراز كشيدهاند. هنوز نيم ساعت از وقت فاحشه باقي است. شايد ميخواهد كه اين نيم ساعت را در سكوت و آرامش بگذراند؛ شايد هم چندان رغبتي به ماندن ندارد و به اجبار در اين بيحركتي مطلق دراز كشيده است. هر دو سقف را نگاه ميكنند. «اگر بخواهي مي تواني بروي.» فاحشه بلند ميشود. لباسش را ميپوشد و پولش را از روي ميز برميدارد. «التماس دعا، حاج آقا.» لبخندي بر لبان احاطه شده از مويش مينشيند. از شوخي اين دخترك ناز خوشش ميآيد. ريش پرپشتش را ميخاراند و ميگويد: «نرو هنوز. بيا كنارم دراز بكش و ستارههارو بشمار.» فاحشه دوباره لخت ميشود و كنارش دراز ميكشد. مرد، هنگام كودكي سه ستاره كوچك نقرهاي را با تف دهانش به سقف اتاق چسبانده بود. ستارهها هنوز چسبيده به سطح سقفند.
هر دو دراز كشيدهاند و در سكوت و آرامش ستارهها را ميشمارند. و در جريان طولاني اين شمارش هر دو به آرامي به خواب ميروند.
رقصان ميآيد و مينشيند سر ميز صبحانه. ميپرسم «با اين همه بدبختي و فلاكت چطور ميتواني اين چنين شاد باشي؟» دهانش را نگاه ميكنم كه رقصوار ميجنبد و تركيب صورتش را كه با ريتم تندي درهم ميريزد. در اين تركيب درهمخورده باز ميشود شادي و خوشي ديد، چشماني درخشان ديد، و اميد. «انسانهاي ذاتا شاد در هر فلاكتي شادند و رقصان.» «مطمئنم.»
***
از دم سوراخ نگاه ميكنم و ميبينمش كه شاد است و رقصان. و من چه سخت به حال اين انسان ذاتا شاد غبطه ميخورم كه حتي درون كون خر هم شاد است و رقصان.
كنارم روي نيمكت مينشيند و دستش را ميگذارد روي آلتم. بعد رو به من ميكند و ميگويد:
- آلتت كه همچنان كوچك است.
دستش را برميدارد و بويش ميكند. و بعد با همان دست سيليام ميزند و برميخيزد و ميرود. من مبهوت حركات ديوانهوار اين مرد غريبه ميمانم.
***
بعد از چند ساعت سرميرسد و تكانم ميدهد:
- چرا چنين بهت زدهاي؟
- مردي به خاطر آلت كوچكم كتكم زد.
- آه، من هم چند ساعت پيش مردي ديدم كه كنار دختري نشست، دستش را روي آلتش گذاشت و گفت «راه آلتت كه همچنان بسته است.» و بعد دستش را بلند کرد و بوييدش و بعد با همان دست سيلياش زد. حركات مرد مبهوتم كرد. براي چند ساعت ايستادم و دختر مبهوت از حركات مرد را نگاه كردم. براي همين است كه اينچنين دير بر سر قرار آمدم.
چند دقيقهاي نگاهش ميكنم و بعد هر دو مبهوت حركات ديوانهوار اين مرد غريبه ميشويم.
به رديف لبهاي رنگارنگي كه روي قفسه شيشهاي رديف شدهاند نگاهي مياندازد و آنكه رنگ صورتي دارد را انتخاب ميكند. «اينها پرفروشند آقا، از بوسيدنشان سير نخواهيد شد.» پول را به فروشنده ميدهد و از در مغازه لبفروشي وارد شب گرم شهر ميشود.
***
جعبه كوچك را باز ميكند و از ديدن لبهاي كوچك صورتيرنگ ذوقزده ميشود «واي، چه زيبايند». مرد بلند ميشود و كنار زن زيبايش مينشيند. با آرامشي تمام، لبهاي زنش را ميبوسد و ميمكد. زن با چشم ذوقزدهاش به لبهاي زيباي محصور ميان دستانش نگاه ميكند. مرد، چشمبند زنش را باز ميكند و به حفره خالي و تاريك چشم نگاهي مياندازد. لب را از زنش ميگيرد و در جاي خالي چشم ميگذارد. با صدايي شاد ميگويد: «صورت پر از لبت حالا زيباتر شده است.» و بعد تنها چشم همسرش را ميبوسد.
