در را با فشار باز ميكند و وارد خانه ميشود. به سوي ميز ناهارخوري كوچكي كه در وسط اتاق است ميرود و پشت آن، روي صندلي مينشيند. نخست، لبهاي لرزانش تنها اعضاي ناآرام جسمشند. بعد شانههايش و تن ظريفش هم به لرزه ميافتد، و سكوت اتاق را ضجهاش نابود ميكند. ساعتها ميلرزد و ميگريد بيآنكه اشكي بريزد. صبر ميورزد، خسته ميشود، و همچنان ميگريد... تا اينكه قطره اشكي در گوشه يكي از چشمانش ميدرخشد. لبخندي ميزند. بشقاب كوچك را از روي ليوان برميدارد و رويش خم ميشود. چشمانش را ميفشارد و قطره كوچك اشك، بيصدا داخل ليوان نيمه پر ميافتد. گونههايش را با پشت دستانش فشار ميدهد. بلند ميشود و به اين سوي ميز ميآيد و گونههايم را به نشان خداحافظي ميبوسد. بيهيچ حرفي از خانه خارج ميشود و به انتظارم ميگذارد تا فردا قطرهاي ديگر هديهام دهد.
نشستهام و چشم دوختهام به ساعت ديواري آبي اتاقم. دارم گذر دقايق زيباي خلوت و تنهايي را نگاه ميكنم. تلفن زنگي ميخورد. صداي ناآشناي دختريست. ميپرسم كيست؟ «مينا رضايي.» چه خوب. «من هم رضا مينايي. از آشنايي با تو خوشحالم.» ميپرسد «حقيقتا رضا مينايي هستيد؟» و من از صدايش ميفهمم كه ناراحت است از اين كه دستش انداختهام. تصاوير انبوهي از خاطرات گذشته در ذهنم رديف ميشوند. رضا مينايي، آماده براي مبارزه عليه دشمن، تصاوير انبوه درون ذهنم را اشغال كرده است. «من حقيقتا رضا مينايي نيستم.»
***
خوب مينوشت. متوهم خوبي هم بود. هميشه فكر ميكرد كه دشمناني داريم. معتقد بود بايد سر دشمنان را بريد و از سردر دروازه شهر آويزان كرد. روزي قلم را زمين گذاشت و مسلسلي برداشت تا به جنگ دشمنان برود. يادش انداختم كه با تفنگ نميشود سر بريد. خنجري هم با خود برداشت و پاي پياده راه افتاد به سوي دشمن. تا دروازه شهر بدرقهاش كردم. فكر ميكردم چند روز بعد برخواهد گشت. برنگشت. در راه، در يكي از كويرهاي مليمان اسهال گرفته و مرده بود. اين را سالها بعد، هنگامي كه به دنبال خلوت و تنهايي كمياب، به كوير پناه برده بودم و با قدمهايم دقايق زودگذر را ميشمردم، فهميدم. از دور اسكلت زانو زده بر زميني ديدم. لعنتي! حتي در اين برهوت هم مزاحماني يافت ميشوند. فكر كردم رهگذريست كه از تشنگي مرده است. نزديكتر شدم. مسلسل و خنجر هنوز در دستان استخوانياش بود. پلاكي هم از گردنش آويزان بود. رويش نوشته بود «رضا مينايي، آماده براي مبارزه عليه دشمن». رضا مينايي اسهال گرفته و مرده بود. اين را از آثار فسيل شدهاي كه به جاي گذاشته بود ميشد فهميد. استخوانهايش را در كيسهاي ريختم و به شهر بازگشتم. خانه پدر پير بيخبر از فرزندش را يافتم. در زدم و فرار كردم. از دور ديدم كه چگونه چشمانش از ديدن كيسه درخشيد. مرد فقير شايد فكر كرد كيسه برنجي احسانش كردهاند. كيسه برنج، پر بود از استخوانهاي خشكيده پسرش.
***
- وقتي كيسه را باز كرد چه اتفاقي افتاد؟
- نميدانم. كيسه را برد داخل خانهاش. ديگر خبري نگرفتم.
سكوتي ميشود. بعد ميپرسم «باز هم زنگ خواهي زد؟» «بلي. ما خيلي كارها خواهيم كرد. حتي اگر تو بخواهي ميتوانيم سكس هم بكنيم.» ميگويم «نميتوانيم سكس كنيم». دليلش را ميپرسد و من از صدايش ميفهمم كه ناراحت است از اين كه نميتوانيم سكس كنيم. «چند سال قبل عدهاي ريختند داخل خانه و آلتم را بريدند. فرداي آن روز آلتم از سردر دروازه شهر آويزان بود.» از اينكه بيآلتم ناراحت ميشود. باز سكوت ميشود. ميگويم كه چند دوست آلتمند دارم. خوشحال ميشود. شمارههايشان را ميگويم. او با آرامشي تمام يادداشتشان ميكند و بيخداحافظي تلفن را قطع ميكند.
تهديدم كرد كه پايش را در ماتحتم فرو خواهد كرد. خوشحال شدم. هيچ چيز نميتوانست خوشحالكنندهتر از دخول يك پاي كوچك و ناز به ماتحت يك مرد باشد. پس كاري را كردم كه از آن منعم كرده بود. با پدرش تماس گرفتم و گفتم: «دخترتان از من حامله است. لطف ميكنيد او را به من بدهيد؟»
***
به جاي دخترش، در يك كيسه سياهرنگ، بچه كوچكي تحويلم داد. اينكار را نُه ماه پس از نخستين عشقبازيم با دخترش كرد. و با وجود ترحمي كه چشمان پر اشكم برميانگيخت يك پاي مصنوعي را در من فرو كرد. اين قصاص ماهها رنج و عذاب دخترش بود. بعد از اينكه رفت، حوله و آب گرمي يافتم تا زور بزنم و پاي لعنتي را خارج كنم. كار سخت و طاقتفرسايي بود. بعد از خروج پا بود كه فرصتي يافتم تا فرزند گريانم را در آغوش بگيرم. لاي پايش را باز كردم و چيزي نديدم. صاحب دختري گريان شده بودم.
***
بيست سال بعد ابلهي پررو تماس گرفت و گفت: «دخترتان از من حامله است. لطف مي كنيد او را به من بدهيد؟» آتشي سخت در سرم شعلهور شد. بعد از سالها صندوق عتيقهجات خاكخوردهام را باز كردم و پاي بد شكل مصنوعي را در آن يافتم. اين بود نشان حقيقي عشقبازيمان. لخت شدم و به زور در ماتحتم فرويش كردم. و اين چه كار سخت و طاقتفرسايي بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اين نظرات را بخوانيد.
