تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري

آبي خروشان از ميان جوبي كه خيابان و پيادهرو را از هم جدا ميكند، سرازير است و آلتي با خود ميبرد. از سر كنجكاوي قدمزنان از كنار جوب، در پي آن آلت مردانهي بزرگ و شناور در آبم تا بفهمم كه نهايتا چه بلايي بر سر بيصاحب آن خواهد آمد. طولي نميكشد كه آلتِ رازآلود، به همراه آب به زير خياباني ميخزد و براي ابد از نظرها پنهان ميشود.

***

مرد ماهيگير، ماهي نسبتا بزرگي از آب دريا گرفت و خوشحال از صيد امروزش به خانه بازگشت. در كنار همسرش شكم ماهي را دريد و آلت مردانه بزرگ و بيصاحبي درون آن يافت. زوج كافر، هر دو شگفتزده از اين معجزه الهي، در دم به خدا ايمان آوردند.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 23:13 | لینک  | 

چشمان نگرانش را به من ميدوزد و ميپرسد: «پيدايش كردي؟» موكتي خاكستري كف اتاق خالي را پوشانده است. در گوشهاي از اتاق، لباسها و وسايل زنانه او قرار دارد و در گوشهاي ديگر چند لباس كهنه و نخنما از آن من. در وسط اتاق رختخوابي است كه از آن هر دوي ماست. كوچك است و به زور در آن جا ميشويم. به سوي جاي خوابمان ميروم و دراز ميكشم. ميگويم: «نصف زندانهاي شهر را گشتم. هيچ كدام از زندانبانها از او خبري ندارند. فردا به زندانهاي ديگر هم سر خواهم زد.» ميآيد و كنارم دراز ميكشد. به عادت تمام شبهاي همخوابگي پشت به شريك خوابم ميكنم و چشمانم را ميبندم. او هم به من پشت ميكند و آرام ميگيرد. با پشتهايي فشرده در هم كه گرما رد و بدل ميكنند به خواب ميرويم.

صبح زود، از اتاق كه خارج ميشوم، صندلي خالياش را ميبينم و دلتنگ ميشوم. شب و روز روبروي در اتاق مينشست و نگهباني ميداد. بعضي وقتها، هنگام بازگشت از گردشهاي روزانه ميديديم كه روي صندلياش به خواب رفته است. ملافهاي رويش ميكشيديم و آرام وارد اتاق ميشديم. چند روز پيش اما صندلياش را خالي يافتيم. وحشت كرديم. هيچ تجربهاي از زندان بيزندانبان نداشتيم. و اين تجربه وحشتناك و دلهرهآور باعث شد تا تمام شب بيدار بمانيم و به دليل رفتنش فكر كنيم. احساس كودكاني را داشتيم كه در مكاني غريب رها شدهاند و پدر و مادرشان به عمد طردشان كردهاند. آن شب تصميم گرفتيم تا بيابيمش و براي بازگشت التماسش كنيم.

به تمام زندانهاي شهر سر ميزنم و از زندانبانان سراغش را ميگيرم. همه از او بيخبرند. همه نگاهي سرد و پر نفرت به من مياندازند. فكر ميكنند زنداني عاصي و بيلياقتي هستم كه زندانبانم را فراري دادهام. نااميد در شهر پرسه ميزنم. فكر ميكنم كه حتما زندانيهاي بهتري يافته است و اين تنها دليل غيبت ناگهانياش ميتواند باشد. به شريك زيباي رختخوابم فكر ميكنم كه حالا، تنها در اتاقي بيروح و خالي به انتظار نشسته است. تحمل زنداني بيزندانبان براي هردويمان طاقتفرسا خواهد بود. كاش ميتوانستيم زندانبان ديگري بيابيم. ولي هيچ كس زندانبانيِ زندانيهاي مطرود را نميپذيرد.

هربار كه تنها و بدون شريك رختخوابم به گردش ميروم، به خانهام هم سري ميزنم. هربار روبروي خانه ميايستم و زنم كه مشغول كار در باغچه است دستي تكان ميدهد و لبخندي ميزند. با چهرهاي سرد و عبوس اجازه ميگيرم تا درون خانه را گردشي كنم. هر بار اين اجازه را ميدهد و من درون خانهاي پر از خاطرات، پر از بوي مردان بيگانه ميگردم ونسبت به زن خيانتكارم نفرت ميآورم. اتاق كارم كه هميشه قفل است و تنها كليدش هم نزد من، تنها جايي است كه بوي تنهايي ميدهد و بوي بيگانگان را به خود نگرفته است.

اين بار هم در راه بازگشت به زندان، روبروي خانه ميايستم و تماشايش ميكنم. زنم مثل هميشه مشغول كار در باغچه است ولي اينبار دستي تكان نميدهد و لبخندي نميزند. به سويش ميروم و با چهرهاي سرد و عبوس اجازه ميگيرم تا درون خانه را گردشي كنم. مي گويد ميهاني درون خانه دارد. با نفرت به زن خيانتكارم نگاهي ميكنم و دور ميشوم. چند قدم دورتر بر ميگردم و به خانه نگاهي مياندازم. مرد ميهمان پشت يكي از پنجرهها ايستاده است و نگاهم ميكند. خشكم ميزند. مردي كه دارد خود را پشت پردهها قايم ميكند زندانبانمان است.

چشمان نگرانش را به من ميدوزد و ميپرسد: «پيدايش كردي؟» ميروم به سوي لباسهايم و جمعشان ميكنم. ميخواهمش تا وسايلش را جمع كند. ميگويمش كه زندانبانمان همخانه جديد زنم است و يكي از اتاقهاي آن خانه هم زندان جديد ماست. وسايلش را جمع ميكند و بعد مشغول جمع كردن رختخوابمان ميشود. ميگويم: «بگذار آن بماند. در اتاق جديدمان تختخوابي هست.» و او چشمان شرمگينش را به زمين ميدوزد.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 16:28 | لینک  | 

همان مرغي است كه تمام اين هفته را غذايش دادهام. مگسهايي را از سر بيكاري شكار كردهام و دادهام بخورد تا زندگي كند و گرسنه نباشد. بيچاره حالا خورشت روي برنجِ خوشپختِ توي بشقابم است. نه او ميدانست كه آخر هفته غذايمان خواهد بود و نه من. ميز درازي است؛ درست شبيه ميزهاي غذاخوري اشرافهاي انگلستان. از آن طرف ميز حتي صدا هم به زحمت خودش را تا اين طرف ميز ميرساند، چه رسد به تفهايي كه از دهان ياوهگوهاي گرسنه به هنگام ياوهگويي پرتاب ميشوند. همين ميزبان عزيز هم مشغول ياوهگويي است. به حرفهايش گوش نميدهم. با غذايم بازي ميكنم، دانههاي برنج را ميشمارم، گوشت مرغ بيچاره را از هم ميدرم، بعضا قاشقي نيمهپر در دهان ميگذارم. ميزبانم را كه نگاه ميكنم، تفهاي بيشماري ميبينم كه در تلاشند به بشقابم برسند. چه خوب كه ناكامند. دوست ندارم غذايي تفآلود بخورم. هفتهاي پيش نامهاي به دستم رسيد. از شخصي ناشناس بود. دعوتم كرده بود هفتهاي ميهمانش باشم تا در مورد موضوع مهمي گفتگو كنيم. امروز يك هفته تمام است كه ميهمانش هستم و هنوز از موضوع مهم هيچ خبري نيست. البته ترجيح ميدهم كه ديگر از اين موضوع مهم سخني نگويد. خوشنودم از اينكه ميهمانشان هستم. نميخواهم سخن گفتن از اين موضوع مهم نقطه پاياني بر اين ميهماني سرنوشتساز باشد. ولي انگار زمان گفتگو فرا رسيده است چراكه سكوتي غير عادي كرده و به من خيره شده است. بشقابش خالي است. قاشق را از دهانم خارج ميكنم و گوشت ران مرغ را ميجوم. طعم مگس را زير دندانهايم احساس ميكنم. گوشت را در دستمالي تف ميكنم، بشقاب را از خود دور ميكنم و به ميزبان خيره مينگرم.

- دوست عزيزم، تمام اين هفته را به قصد دوستي مهمانم بودي. و حالا ميخواهم خواهشي كنم. ميخواهم كوهت را به من بفروشي.

دوباره سكوت ميشود. دليل اين خواستهاش را نميتوانم بفهمم. يك كوه به چه دردي ميخورد، چرا بايد براي آن پولي پرداخت؟

- ميزبان عزيزم، اين كوه ميراث اجدادم است. نميتوانم بفروشمش.

هر دو ميدانيم كه اصرار بيفايده است. نميتوان ميراث چندهزارساله آبا و اجدادي را به پول فروخت. براي همين بعد از سكوتي آزارنده دليل اين خواستهاش را ميگويد.

- نقشههايي پيدا كردهام. نشان ميدهند كه درون اين كوه گنجي پنهان است. تو مطمئنا از پيدا كردن اين گنج عاجز خواهي بود. اما من ميتوانم به كمك ماشينها و نقشهها كوه را بشكافم و اين گنج را پيدا كنم. حاضري شريك يكديگر باشيم؟

به چهره اين مرد خيره مينگرم و تلاش ميكنم كه زيبايي دخترش را درون چهرهاش باز يابم. از آن زيبايي خبري نيست. آن زيبايي منحصر به فرد را تنها ميشود به هنگام غروب خورشيد، هنگامي كه بر روي صندلي درون حياط مينشيند و كتاب ميخواند ديد. تمام اين هفته را در حياط پر از مرغ و بوقلمون خانهاشان به انتظار غروب وقت گذراندهام. حالا نشستهام و زيبايي آن دلبر را در صورت پدرش ميجويم. مردي كه به دنبال گنج پنهان در دل كوه خاكستري پدريام است. به مرد ميگويم كه عاشق دخترش هستم، كه نيازي به ماشين و نقشه نيست، كه من حاضرم به نشان عشق تمام كوه را با بيل و كلنگي بكنم و گنج را تماما در اختيارش بگذارم. به او ميگويم كه ميخواهم دخترش را از آن خود كنم. بر ميآشوبد. صداي خشمناك آلوده به تفش، صداي عاشقي است. احساس ميكنم كه رقيب عشقيام، همين مرد، همين پدر دلبر زيبايم است.

***

ماههاست كه كوه را در جستجوي گنجي كندهام و حالا جعبهاي سياه يافتهام. خوشحالم. اين مشقت چند ماهه، اين گنج، همهاش به خاطر عشقم به دلبر زيبايي است كه حالا در حياط خانهاش نشسته است و مشغول خواندن داستاني است. جعبه را به نزد پدرش ميبرم. او هنوز آشفته است از عشقي كه به دخترش دارم. ولي ديدن اين جعبه سياه و گلآلود، با آن قفل زنگ زده و سنگين، خوشحالش ميكند، چشمانش را ميدرخشاند. نخست تلاش بيهودهاي ميكنيم براي خواندن نوشته ناخواناي حك شده بر روي جعبه. بعد انبري ميآورد و قفل را به زور باز ميكند و... انبوههاي از مگسهايي بزرگ و سياهرنگ گنجي است كه تمام اين ماهها را به دنبالش بودهايم.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 23:59 | لینک  |