تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري

- آياق اوسته ايشهمه! (1)

نميدانم چگونه فهميده است كه ايستاده ميشاشم. خندان ميگويم كه نميخواهم مثل دخترها بنشينم و بشاشم، مرد بايد مثل مرد ايستاده بشاشد، نبايد كمر خم كند. صبر ميكند تا كارم را تمام كنم و از توالت بيرون بيايم. بعد شروع ميكند به حرف زدن در باب فوايد نشسته شاشيدن و مضرات ايستاده شاشيدن. اخم ميكنم و سكهاي در زيرگلداني سفيد كثيفش ميگذارم. هنگام خروج ميفهمم كه گوشه شيشه توالت شكسته است و آفتابهچي فضول از آنجا تماشايم ميكرده است.

***

هميشه سردش است. براي همين بخاري سرخ سرخ ميسوزد و خانه را به تنور تبديل ميكند. از سرماي شهر كه وارد گرماي خانه ميشوم، احساسي شيشهاي تمام وجودم را ميگيرد، انگار تَرَكي برميدارم. ميآيد بسويم و ميبوسدم. ميگويم كه چركينم. آرام لختم ميكند و روانه حمامم ميكند. زير آب گرم ميايستم و چشمانم را ميبندم. اعصابم از دست آفتابهچي مسجد خرد است. طولي نميكشد كه از راه ميرسد؛ لخت، گرم، در آغوشش ميكشم. سينههاي برجستهاش به سينهام فشرده ميشود. آب گرم از ميانمان ميگذرد. رانم به شيار نازش كشيده ميشود. دستانش را دور گردنم حلقه ميكند و محكم ميبوسدم. چشمانمان بسته است. زير آب گرم مشغول گرماييم. از رانم آبي گرمتر سرازير ميشود. ميفهمم كه ميشاشد. دخترِ فشرده ميان بازوانم آزادانه، ايستاده ميشاشد. هر دو احساس خوشي داريم. فكر ميكنم هر دو از مخالفان ايستاده شاشيدن متنفريم.

________________________

(1) ايستاده نشاش!

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 23:59 | لینک  | 

مردي پير و رازآلود از خياباني ميگذشت؛ به سوي مقصدي نامعلوم، از مبدائي نامعلوم. نميدانم كه بود، چگونه آدمي بود، ولي برجسته بود. آنقدر برجسته كه در ميان آن هزاران آدمي كه از خيابان ميگذشتند، نظرم را جلب كرد. مثل كوهي بود كه در ميان دشتي مسطح و پهناور سر برآورده بود. فكر ميكنم تمام آن روز، تمام آن صحنه، همه به خاطر او ساخته شده بودند. جالب بود. من از پنجره اتاقي در طبقه هشتم نظارهگر گذر هزاران آدمي بودم كه حالا تنها سياهيلشگراني به نظرم ميآمدند، كساني كه صحنه را پر ميكنند و هيچگاه اسمشان در تيتراژ فيلم نمي آيد انگار كه تفالههايي بياهميتند؛ آنها همان دشت مسطح و پهناوري بودند كه حالا كوهي سربه فلككشيده از میانشان در گذر بود. من ايستاده بودم و از آن بالا، از ميان پنجره، فيلمي را تماشا ميكردم. قهرماني در گذر بود. طولي نكشيد كه مرد پير و رازآلود از كادر خارج شد و دشتي تماما مسطح و پهناور برجا گذاشت. حالا تنها هزاران آدمي را ميديدم كه كمترين اهميتي برايم نداشتند.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 18:2 | لینک  |