از فرط خستگي كار روزانه، از روي مبل به زمين ميخيزم و دست و پا جدا و دور از هم، آزاد، روي زمين دراز ميكشم. چه موهبتي است دراز كشيدن. خون به سرم سرازير ميشود و آرامشي لذتبخش در درونم آرام ميگيرد. صورتي خندان، ابلهانه خندان، و چشماني خيره به سقف و آيندهنگر. اين چهره لحظههاي لذت و رضايتم است. ميچرخم و رو به زمين ميكنم. شكل صليب شكستهاي ميگيرم. از فرش بوي ملايم شاش۱ ميآيد. شاش؟ سرم را بلند ميكنم و با دقت يك سگ فرش را ميبويم. بوي ملايم و انساني شاش ميآيد. يادم نميآيد اينجا شاشيده باشم. يادم نميآيد كسي را اينجا موقع شاشيدن ديده باشم.
كار زنم است؟ حتمن. غير از من و او كه كسي در اين خانه نيست. ميآيد و دامنش را بالا ميزند و روي فرش ميشاشد. كار جالبي به نظر ميرسد. من هم بايد امتحانش كنم. شايد هم كار زنم نيست. شايد كار شخص ديگري است. كسي چه ميداند؟
_________________
۱. در تركي به شاش ميگوييم سودوك. به شير هم ميگوييم سود. كسي هست كه اطمينانمان دهد هيچ رابطهاي ميان شير و شاش نيست؟ صحنهها در ذهنم زنده ميشوند. موقش دوشين شير، گوسفند به درون ظرف پر از شير ميشاشد. هر روز صبح كه شير پاستوريزه مينوشم، از خود ميپرسم آيا پاستوريزه كردن شير، شاش را هم از بين ميبرد؟ آيا كسي هست كه اطمينانمان دهد هر روز صبح سودوك نمينوشيم؟
در گذر از كنار پنجره، پرده را كنار ميزنم و پيرزني ميبينم كه در حياط خانهام مشغول درختكاري است. پنجره را باز ميكنم و فرياد ميزنم «زنيكه بيشعور، با چه حقي تو حياط خونهام درخت ميكاري؟» چهرهاش عبوس ميشود. پشت به من ميكند و دامن گلدارش را پايين ميكشد و باسن چروكيدهاش را به نمايش ميگذارد. «بيا كونمو بخور.» با جديت و تعصب عجيبي به درختكارياش ادامه ميدهد. ميدانم با هر درختي كه ميكارد، قسمتي از حياطم را به نام خودش ميكند. از ترس بيل و كلنگش نزديكش نميشوم. هر از چندگاهي فحشي نثارش ميكنم و او با كف دستش به باسنش ميكوبد. نصف حياطم كه از دست ميرود، صبرم تمام ميشود. شروع ميكنم به پرتاب سنگهايي درشت تا از حياطم دورش كنم. نشانهگيريام ناشيانه است. با هر سنگي كه به هدف نميخورد، پوزخندي ميزند و با كف دستش به باسنش ميكوبد. با جديت و تعصب عجيبي به سنگپرانيام ادامه ميدهم تا اينكه سنگي به تنش ميخورد. براي لحظهاي غيب ميشود. فكر ميكنم از شرش خلاص شدهام. اما او با شيشهاي پر از بنزين باز ميگردد و آن را پاي چند درخت خالي ميكند. درختها در دم ميخشكند. با مظلوميت ظالمانهاي فرياد ميزند «درختهامو از بين برد. اين مرديكه عوضي درختهامو از بين برد.» چند نفري ميريزند و ميزنندم. به هوش كه ميآيم، خود را بيرون از خانه و حياط محصورم ميابم. درختان تازهاي با جديت و تعصب عجيبي از پشت ديوار پيدا ميشوند.
