تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري

در را مي‌بندم و در تاريكي سياه، به دنبال كليد برق، دستم را به ديوار مي‌كشم. روشنايي مات و نارنجي‌رنگ لامپ ۱۰۰واتي، زندگي‌ام را روشن مي‌كند. به عادت تمام اين سال‌ها به سوي اتاق آسيه مي‌روم تا سلامتش را خبر گيرم. عرقي سرد به تنم مي‌نشيند. آسيه نيست. به جايش كاغذهايي است سياه از خط بدش. «من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم...»

***

در آن شب سرد نحس، نمي‌دانم چرا از ميان هزاران هزار اسپرم خيره‌سر، آسيه اين قدر سمج بود كه خود را به تخم مادرش رساند. در آن شبي كه غافل از آينده‌اي سياه در آغوش مادر آسيه مي‌جنبيدم، خايه‌هايم آسيه‌اي هديه‌ام مي كرد و من غرق در زيبايي مسحوركننده اين زن، چسبيده و جنبان در آغوش گرمش، هيچ نمي‌دانستم كه روزي آسيه‌اي سزاي عشق‌بازي ممنوعه‌ام خواهد بود.

مادرش بي‌خبر رفت. من ماندم و دختري كه حاصل لغزش يكي از هم آغوشي‌هايم بود. دخترم دوستم نداشت. هميشه سرد بود و عبوس. هر دو در تمام لحظه‌هاي حضور، ساكت و خاموش بوديم. سكوت، صبح روز بلوغش شكست. در تخت‌خواب خون‌آلودش نشسته بود و فرياد مي‌كشيد. سراسيمه وارد اتاقش شدم و ديدمش كه لخت و هراسان، آلتِ آلوده به خونش را نگاه مي‌كرد. چه بدبخت بودم. مجبور بودم دختر لخت و ترسانم را در آغوش بگيرم و آرامش كنم. طولي نكشيد كه با عادت ماهانه‌اش كنار آمد. اما از آن روز ديگر سكوتي نبود. هميشه فرياد بود و جيغ و داد.

هميشه فرياد بود و جيغ و داد. ديوانه بود. زمان كه مي‌گذشت ديوانه‌تر مي‌شد. همه جا پر بود از فحش و تف و شاش. خود را به زجر سپرده بودم. اين تاوان خطاي خودم بود. چه مي‌توانستم بكنم با دختري كه پدرش بودم. قرص‌ها آرامش كردند. شب و روز بي‌حركت روي تختش دراز مي‌كشيد و هذيان مي‌گفت. شب‌ها ساعت‌ها كنارش مي‌نشستم و به هذيانش گوش مي‌دادم. آرام و زمزمه‌وار مي‌گفت «من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم...»

***

در جستجويش تمام كوچه‌ها و خيابان‌ها را مي‌گردم. در پياده‌روي باريك و تاريكي مي‌يابمش. به مرد ژوليده و كثيفي چسبيده و آه و ناله مي‌كند. مرد مي‌جنبد. ديوانه‌وار به سويشان مي‌شتابم و به زور از آغوشِ آواره كارتن‌خواب، بيرونش مي كشم. مرد بيچاره زير لگدهايم ناله‌هاي ترحم‌آميزي سر‌مي‌دهد.

وارد خانه مي‌شويم. هنوز هم آه و ناله مي‌كند. لبخند محوي روي لبانش است. روي تخت مي‌خوابانمش و چشمان اشك‌آلودم را به لبخند محوش مي‌دوزم. ساعت‌ها مي‌گذرد تا آه و ناله‌اش تبديل به هذيان هميشگي‌اش شود. خودكار و كاغذهايش را جمع مي‌كنم و اتاقش را ترك مي‌كنم. تمام خانه باز پر است از هذيانش «من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم...»

___________

تقديم به دخترم آسيه.

 

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 13:53 | لینک  |