تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه - شاید مردی آن بالا
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري

بالاي برج بلندي ايستاده است و شهر را نظاره ميكند. حتما زشتيها را ميبيند، پستي، دزدي، فساد، جنايت، دروغ، فاحشههايي كه به خاطر شكم گرسنهشان سكس ميكنند و يا به خاطر لذتش، ماموراني كه فاحشهها را ميزنند، ميكشند و يا به جرم اينكه فاحشهاند، پشت ديواري به آنها تجاوز ميكنند. او اينها را ميبيند. ولي ساكت است، او يك نظارهگر است، كار ديگري از دستش برنميآيد. شايد حتي نظارهگر هم نيست، شايد چيزي نميبيند و تنها به خاطر نسيم خنكي كه صورتش را نوازش ميكند آن بالا ايستاده است. و شايد هم آنجا ايستادنش دليل ديگري دارد. شايد لحظهاي بعد خودش را پايين بياندازد. نميدانم. شايد...

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 21:44 | لینک  |