تبليغاتX
داستانهای تقریبا کوتاه - ناخوش
"نان‌سنس"هاي ادبي هنري

خانم دكتر با آرامشي تمام مي‌گويدم كه بيمارم. نوع بيماري‌ام را عجولانه جويا مي‌شوم. مي‌گويد كه مطمئن نيست، بايد دوباره آزمايش كند. مي‌خواهدم تا نگران نباشم. از قابل درمان بودن هپاتيت سي اطمينانم مي‌دهد.

هپاتيت سي قابل درمان نيست. يا مي‌ميري و يا كبدت را عوض مي‌كنند آن هم به قيمتي گران، خيلي گران. همان روزي كه با آرامش يك درويش به خانه بازگشتم و اينترنت را به دنبال اطلاعاتي درباره هپاتيت سي گشتم، همه اين‌ها را فهميدم. من مقدر بود كه جوان بميرم. يك ماه را به انتظار مرگ بي‌آنكه كسي را از عمر كوتاه خود خبر دهم، مي‌گذرانم.

دكتر با همان آرامش دكتر مآبانه‌اش مي‌گويدم كه هپاتيت سي ندارم. ولي چيزهاي عجيبي در خون خود دارم كه بايد به طور تخصصي‌تري آزمايش شود. اين چيزهاي عجيب هنوز شناسايي نشده‌اند.

 

 

نوشته شده توسط الیف. علی یف در ساعت 9:58 | لینک  |