<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داستانهای تقریبا کوتاه</title>
<link>http://shorter-story.blogfa.com/</link>
<description>&quot;نان‌سنس&quot;هاي ادبي هنري</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 30 Dec 2009 13:20:01 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>گفتگو</title>
<link>http://shorter-story.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ساده‌لوحانه شاد و خوشحال است. به قول خودش عليه اغتشاش و حرمت‌شكني و سوت و كف تظاهرات كرده است. سوال مي‌كنم «چقدر پول دادن كه بري تظاهرات؟» با تعجب نگاهم مي‌كند «پول؟ نه. اين وظيفه ديني‌ام بود كه برم تظاهرات. ما اين انقلاب و نظام رو به اين راحتي‌ها به دست نياورديم.» مي‌پرسم «وظيفه ديني‌ات نيست كه عليه ظلم و تجاوز تظاهرات كني؟ عليه دروغ و فساد؟ عليه مكر و حيله؟ عليه حكومتي كه پايه‌هايش خون آلود است؟ آنكه صاحب قدرت است و مي‌كشد و مي‌ترساند، دارد قدرتش را حفظ مي‌كند. تو چه مي‌كني؟ داري قدرت او را حفظ مي‌كني؟ واقعا حاضري جانت را فداي رهبري كني كه جانت ارزشي برايش ندارد؟ كسي كه حاضر نيست سخني عليه ظلم و فساد اطرافيانش بگويد؟ تو طرفدار اينهايي؟ نيرنگ و دروغشان را باور كرده‌اي؟» مي‌دانم جوابي ندارد. اما تعصب‌آلود به سويم خيز بر‌مي‌دارد. رگان گردنش مي‌تپند. چه كسي بر دل‌هاي اينان و بر شنوايي‌شان مهر زده و چشمانشان را با پرده‌اي پوشانده است؟ الله اعلم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Dec 2009 13:20:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shorter-story&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>shorter-story</dc:creator>
<guid>http://shorter-story.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستاني تقريبا كوتاه</title>
<link>http://shorter-story.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اس ام اس مي‌زند و مژده‌ام مي‌دهد «امروز دو تا باتوم خوردم.» حکومتی وحشیتر از این دیده‌اید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 19:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shorter-story&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>shorter-story</dc:creator>
<guid>http://shorter-story.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آسيه</title>
<link>http://shorter-story.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;در را مي‌بندم و در تاريكي سياه، به دنبال كليد برق، دستم را به ديوار مي‌كشم. روشنايي مات و نارنجي‌رنگ لامپ ۱۰۰واتي، زندگي‌ام را روشن مي‌كند. به عادت تمام اين سال‌ها به سوي اتاق آسيه مي‌روم تا سلامتش را خبر گيرم. عرقي سرد به تنم مي‌نشيند. آسيه نيست. به جايش كاغذهايي است سياه از خط بدش. «من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم...»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;در آن شب سرد نحس، نمي‌دانم چرا از ميان هزاران هزار اسپرم خيره‌سر، آسيه اين قدر سمج بود كه خود را به تخم مادرش رساند. در آن شبي كه غافل از آينده‌اي سياه در آغوش مادر آسيه مي‌جنبيدم، خايه‌هايم آسيه‌اي هديه‌ام مي كرد و من غرق در زيبايي مسحوركننده اين زن، چسبيده و جنبان در آغوش گرمش، هيچ نمي‌دانستم كه روزي آسيه‌اي سزاي عشق‌بازي ممنوعه‌ام خواهد بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;مادرش بي‌خبر رفت. من ماندم و دختري كه حاصل لغزش يكي از هم آغوشي‌هايم بود. دخترم دوستم نداشت. هميشه سرد بود و عبوس. هر دو در تمام لحظه‌هاي حضور، ساكت و خاموش بوديم. سكوت، صبح روز بلوغش شكست. در تخت‌خواب خون‌آلودش نشسته بود و فرياد مي‌كشيد. سراسيمه وارد اتاقش شدم و ديدمش كه لخت و هراسان، آلتِ آلوده به خونش را نگاه مي‌كرد. چه بدبخت بودم. مجبور بودم دختر لخت و ترسانم را در آغوش بگيرم و آرامش كنم. طولي نكشيد كه با عادت ماهانه‌اش كنار آمد. اما از آن روز ديگر سكوتي نبود. هميشه فرياد بود و جيغ و داد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;هميشه فرياد بود و جيغ و داد. ديوانه بود. زمان كه مي‌گذشت ديوانه‌تر مي‌شد. همه جا پر بود از فحش و تف و شاش. خود را به زجر سپرده بودم. اين تاوان خطاي خودم بود. چه مي‌توانستم بكنم با دختري كه پدرش بودم. قرص‌ها آرامش كردند. شب و روز بي‌حركت روي تختش دراز مي‌كشيد و هذيان مي‌گفت. شب‌ها ساعت‌ها كنارش مي‌نشستم و به هذيانش گوش مي‌دادم. آرام و زمزمه‌وار مي‌گفت «من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم...»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;در جستجويش تمام كوچه‌ها و خيابان‌ها را مي‌گردم. در پياده‌روي باريك و تاريكي مي‌يابمش. به مرد ژوليده و كثيفي چسبيده و آه و ناله مي‌كند. مرد مي‌جنبد. ديوانه‌وار به سويشان مي‌شتابم و به زور از آغوشِ آواره كارتن‌خواب، بيرونش مي كشم. مرد بيچاره زير لگدهايم ناله‌هاي ترحم‌آميزي سر‌مي‌دهد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;وارد خانه مي‌شويم. هنوز هم آه و ناله مي‌كند. لبخند محوي روي لبانش است. روي تخت مي‌خوابانمش و چشمان اشك‌آلودم را به لبخند محوش مي‌دوزم. ساعت‌ها مي‌گذرد تا آه و ناله‌اش تبديل به هذيان هميشگي‌اش شود. خودكار و كاغذهايش را جمع مي‌كنم و اتاقش را ترك مي‌كنم. تمام خانه باز پر است از هذيانش «من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم. من زيبايم...»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;___________&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;تقديم به دخترم &lt;A href=&quot;http://asiehreligious.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;آسيه&lt;/A&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 10:23:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shorter-story&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>shorter-story</dc:creator>
<guid>http://shorter-story.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاش</title>
<link>http://shorter-story.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;از فرط خستگي كار روزانه، از روي مبل به زمين مي‌خيزم و دست و پا جدا و دور از هم، آزاد، روي زمين دراز مي‌كشم. چه موهبتي است دراز كشيدن. خون به سرم سرازير مي‌شود و آرامشي لذت‌بخش در درونم آرام مي‌گيرد. صورتي خندان، ابلهانه خندان، و چشماني خيره به سقف و آينده‌نگر. اين چهره لحظه‌هاي لذت و رضايتم است. مي‌چرخم و رو به زمين مي‌كنم. شكل صليب شكسته‌اي مي‌گيرم. از فرش بوي ملايم شاش&lt;SUP&gt;۱&lt;/SUP&gt; مي‌آيد. شاش؟ سرم را بلند مي‌كنم و با دقت يك سگ فرش را مي‌بويم. بوي ملايم و انساني شاش مي‌آيد. يادم نمي‌آيد اينجا شاشيده باشم. يادم نمي‌آيد كسي را اينجا موقع شاشيدن ديده باشم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;كار زنم است؟ حتمن. غير از من و او كه كسي در اين خانه نيست. مي‌آيد و دامنش را بالا مي‌زند و روي فرش مي‌شاشد. كار جالبي به نظر مي‌رسد. من هم بايد امتحانش كنم. شايد هم كار زنم نيست. شايد كار شخص ديگري است. كسي چه مي‌داند؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;_________________&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;۱. در تركي به شاش مي‌گوييم سودوك. به شير هم مي‌گوييم سود. كسي هست كه اطمينانمان دهد هيچ رابطه‌اي ميان شير و شاش نيست؟ صحنه‌ها در ذهنم زنده مي‌شوند. موقش دوشين شير، گوسفند به درون ظرف پر از شير مي‌شاشد. هر روز صبح كه شير پاستوريزه مي‌نوشم، از خود مي‌پرسم آيا پاستوريزه كردن شير، شاش را هم از بين مي‌برد؟ آيا كسي هست كه اطمينانمان دهد هر روز صبح سودوك نمي‌نوشيم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Jul 2009 13:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shorter-story&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>shorter-story</dc:creator>
<guid>http://shorter-story.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شر</title>
<link>http://shorter-story.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;در گذر از كنار پنجره، پرده را كنار مي‌زنم و پيرزني مي‌بينم كه در حياط خانه‌ام مشغول درختكاري است. پنجره را باز مي‌كنم و فرياد مي‌زنم «زنيكه بي‌شعور، با چه حقي تو حياط خونه‌ام درخت مي‌كاري؟» چهره‌اش عبوس مي‌شود. پشت به من مي‌كند و دامن گلدارش را پايين مي‌كشد و باسن چروكيده‌اش را به نمايش مي‌گذارد. «بيا كونمو بخور.» با جديت و تعصب عجيبي به درختكاري‌اش ادامه مي‌دهد. مي‌دانم با هر درختي كه مي‌كارد، قسمتي از حياطم را به نام خودش مي‌كند. از ترس بيل و كلنگش نزديكش نمي‌شوم. هر از چندگاهي فحشي نثارش مي‌كنم و او با كف دستش به باسنش مي‌كوبد. نصف حياطم كه از دست مي‌رود، صبرم تمام مي‌شود. شروع مي‌كنم به پرتاب سنگ‌هايي درشت تا از حياطم دورش كنم. نشانه‌گيري‌ام ناشيانه است. با هر سنگي كه به هدف نمي‌خورد، پوزخندي مي‌زند و با كف دستش به باسنش مي‌كوبد. با جديت و تعصب عجيبي به سنگ‌پراني‌ام ادامه مي‌دهم تا اينكه سنگي به تنش مي‌خورد. براي لحظه‌اي غيب مي‌شود. فكر مي‌كنم از شرش خلاص شده‌ام. اما او با شيشه‌اي پر از بنزين باز مي‌گردد و آن را پاي چند درخت خالي مي‌كند. درخت‌ها در دم مي‌خشكند. با مظلوميت ظالمانه‌اي فرياد مي‌زند «درخت‌هامو از بين برد. اين مرديكه عوضي درخت‌هامو از بين برد.» چند نفري مي‌ريزند و مي‌زنندم. به هوش كه مي‌آيم، خود را بيرون از خانه و حياط محصورم ميابم. درختان تازه‌اي با جديت و تعصب عجيبي از پشت ديوار پيدا مي‌شوند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Jun 2009 18:13:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shorter-story&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>shorter-story</dc:creator>
<guid>http://shorter-story.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مجسمه</title>
<link>http://shorter-story.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دكتر بی‌هيچ ظرافتي شلوارم را پايين مي‌كشد و آلتم را در دستانش مي‌گيرد. ياد پورنوهايي مي‌افتم كه در آن دكترهاي مرد زنان بيمار را مي‌كنند و دكترهاي زن مردان مريض را مي‌كنانند. ولي اين بار، يك دكتر مرد آلت مرد بيمار سرپا ايستاده‌اي را دردست گرفته است و با بي‌شرمي عجيبي آن را معاينه مي‌كند. مي‌پرسم «آيا بيمه هزينه جراحي را پرداخت خواهد كرد؟» دكتر با جديت عجيبي جواب مي‌دهد «بيمه‌ها هزينه جراحي زيبايي را هيچ وقت نمي‌دهند.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;دكتر اين بار ظرافت به خرج مي‌دهد و شلوارم را با ملاطفت پايين مي‌كشد. انگار مجسمه‌سازي با هيجان خود پرده از مجسمه خود برمي‌دارد تا خود نيز از هنر خود و زيبايي مجسمه‌اش يكه خورد. «زيباست.» دكتر با مهرباني خاصي آلتم را نوازش مي‌كند و بوسه‌اي از ماحصل كارش برمي‌دارد.«خيلي زيباست.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 May 2009 18:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shorter-story&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>shorter-story</dc:creator>
<guid>http://shorter-story.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ناخوش</title>
<link>http://shorter-story.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;خانم دكتر با آرامشي تمام مي‌گويدم كه بيمارم. نوع بيماري‌ام را عجولانه جويا مي‌شوم. مي‌گويد كه مطمئن نيست، بايد دوباره آزمايش كند. مي‌خواهدم تا نگران نباشم. از قابل درمان بودن هپاتيت سي اطمينانم مي‌دهد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;هپاتيت سي قابل درمان نيست. يا مي‌ميري و يا كبدت را عوض مي‌كنند آن هم به قيمتي گران، خيلي گران. همان روزي كه با آرامش يك درويش به خانه بازگشتم و اينترنت را به دنبال اطلاعاتي درباره هپاتيت سي گشتم، همه اين‌ها را فهميدم. من مقدر بود كه جوان بميرم. يك ماه را به انتظار مرگ بي‌آنكه كسي را از عمر كوتاه خود خبر دهم، مي‌گذرانم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;دكتر با همان آرامش دكتر مآبانه‌اش مي‌گويدم كه هپاتيت سي ندارم. ولي چيزهاي عجيبي در خون خود دارم كه بايد به طور تخصصي‌تري آزمايش شود. اين چيزهاي عجيب هنوز شناسايي نشده‌اند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 May 2009 06:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shorter-story&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>shorter-story</dc:creator>
<guid>http://shorter-story.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سری داستان‌های ادبی-هنری</title>
<link>http://shorter-story.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دلیل غیبتم چندان مهم نیست. مهم این است که دوباره برای نوشتن تصمیم قاطع گرفته&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;ام. در این مدت به برخی چیزها اندیشیده&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;ام. مثلا به اینکه آیا واقعا داستان می&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;نویسم؟ من ادعایی در این باب ندارم. این نوشته&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;ها صرفا نان&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;سنس&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;هایی هستند که در ذهن جالبم ساخته و پرداخته شده&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;اند. پس مدعیان عرصه داستان&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;نویسی لطفا از عنوان این وبلاگ برنیاشوبند چراکه عنوانی تماما دروغین و کذب است. اگر هم احیانا یکی از نوشته&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;هایم شبیه داستانی درآمد لطفا همین مدعیان، این لغزش بزرگ را بر من ببخشایند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;نوشتن، تجربه&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;ای منحصر به فرد است. و من درون این تجربه، به تجارب لذت&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;بخش دیگری نیز می&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;پردازم. خلق کلمات و اشتقاق&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;های نامعمول یکی از این تجارب است. امیدوارم فرهنگستانیست&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;های زبان فارسی این جسارت را بر من ببخشایند. آنها باید بدانند که این نوشته&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;ها، صرفا تجربه&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;هایی بسیار کوچک و شخصی&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;اند و مرا با تجارب بزرگ و مسخره آنها کاری نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در این سه سال با دوستان نان&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;سنس&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;نویس زیادی آشنا شده&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;ام. الحق که بسیاری از کارهای آنها ناب&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;تر و نان&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;سنس&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;تر از کارهای من بوده است. اما من هم نان&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;سنس&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;های بزرگی خلق کرده&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;ام و از این جهت به خود می&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;بالم. خوشحالم که دوباره به عرصه نان&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;سنس&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;نویسی بازگشته&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;ام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در آخر: مرا متهم نکنید که قبیح یا کثیف می&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;نویسم. من فقط به مسایلی کاملا انسانی می&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;پردازم. اگر کسی علاقه&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;مند به این نوشته&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;ها نیست، لطفا از خیر خواندنشان بگذرد و خون خودش را کثیف نکند. ان&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;شاالله هفته&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;ای یکبار به روز خواهم شد و این مطلب را از طریق ای-میل به اطلاع خواهم رساند. اگر می&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;خواهید (یا نمی&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;خواهید) از طریق ای-میل از به روز شدن وبلاگ باخبر شوید، لطفا در قسمت نظرات وبلاگ آدرس ای-میل و درخواست خود را بنویسید. متشکرم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 08 May 2009 19:06:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shorter-story&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>shorter-story</dc:creator>
<guid>http://shorter-story.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشت</title>
<link>http://shorter-story.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;از پشت كتاب&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;هاي خاك&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;گرفته رديف&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;شده درون قفسه، كاغذ لوله شده&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;اي را برمي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;دارم. اين يادگار از يادرفته دوران كودكي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;ام است. عكس برهنه دختري است. با فوت ناگهاني&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;ام، گرد و غباري به هوا برمي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;خيزد. نفسي مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;كشم و هواي درونم را گِل&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;آلود مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;كنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;گران خريده بودمش. و بعد، از ترس پدر و مادر سركوبگرم پشت كتاب&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;هاي بي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;استفاده كتابخانه قايمش كرده بودم. حالا كه بعد از سال&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;ها به خانه خالي از زندگي دوران كودكي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;ام بازگشته&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;ام، اشياي پنهان&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;شده در گوشه كنار خانه را باز مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;يابم. هركدامشان، آلوده به ترسي كودكانه&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;اند. اين&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;ها از شجاعت من نيست كه دوباره روي آفتاب به خود مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;بينند، از غيبت جاودانه ترس&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;آوران است كه دوباره مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;توانم نوازششان كنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;عكس را مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;چسبانم به ديوار اتاقم. اتاق بي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;روح و خاكستري كودكي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;هايم رنگي به خود مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;گيرد. روي تخت&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;خواب كوچك دراز مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;كشم و محو تماشاي زيبايي تن برهنه دختر مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;شوم. ساعت&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;ها مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;گذرند تا پلك&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;هاي خسته و سنگينم آرام فروافتند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;شورت و سينه&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;بندي سفيد برايش مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;كشم. بلوزي آبي و دامني قهوه&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;اي مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;كشم و تن و پاهاي شهوت&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;انگيزش را مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;پوشانم. تركيب هنرمندانه&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;اي مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;شود از عكس و آبرنگ. حالا به ديوار اتاقم، عكس ملبس دختري است كه تنها صورت و دستانش پيداست. يكي از دستانش به زمين تكيه دارد و ديگري ميان پاهايش، روي دامنش قرار دارد. در چهره كج و معوجش حالت عجيبي پيداست. هنگامي كه لخت بود، چهره&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;اش حاكي از لذت بود. حالا انگار ناشي از دردي جانفرساست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;به سوي تخت خواب كوچك مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;روم و رويش دراز مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;كشم. حالا خواهم توانست خوابی بي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;كابوس داشته باشم. كمي دختر پوشيده را تماشا مي كنم و بعد پلك&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;هاي خسته&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;ام را فرومي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;بندم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Nov 2008 11:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shorter-story&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>shorter-story</dc:creator>
<guid>http://shorter-story.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب</title>
<link>http://shorter-story.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ديشب خواب دختر را ديدم. خوشحال مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;نمود. چند قدم دورتر از من ايستاده بود و مرا نگاه مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;كرد. دلتنگ آغوشش بودم. خواستم نزديكش شوم و در آغوشش كشم. آن چند قدم، فاصله&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;اي ناپيمودني مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;نمود. تلاشي جانفرسا و نافرجام مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;كردم براي قدم برداشتن به سويش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;برمي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;خيزم و چاي پررنگي مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;ريزم. روي مبل كهنه و قديمي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;ام مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;نشينم و صبورانه سردي چاي داغ را انتظار مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;كشم. در ذهنم جمله&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;اي نقش مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;بندد. &lt;I&gt;تنها فايده چاي آموختن صبوري است.&lt;/I&gt; بعد خاطره&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;ها به ذهنم هجوم مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;آورند تا از تلخي صبر ورزيدن بكاهند. ياد هم&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;آغوشي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;هايمان مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;افتم، آن روياي خوش، همان هنگام كه روي زمين، سخت در هم مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;آميختيم، مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;غلتيديم. بوي عطر و عرق بر هوا مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;خاست. سعي مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;كرديم از حركات خشونت&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;وار سكس بپرهيزيم. به حركات آرام و عاشقانه مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;پرداختيم. هر از چند گاهي از ذوق شيطنتمان خنده&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;اي مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;كرديم. مادربزرگش در طبقه پايين، در آرامشي سبكسرانه انتظار نوه بيرون از خانه&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;اش را مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;كشيد و ما در سايه&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;روشن رويايي اتاق بالاي سرش، لخت و عور، در هم غلتيده بوديم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دو سالي مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;شد كه طبقه دوم خانه پيرزن را اجاره كرده بودم. قلب نوه&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;اش را هم دو سالي ميشد كه خريده بودم. پيرزن مرا مثل پسرش دوست داشت. بعضي وقتها از خيانتي كه به اعتمادش مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;كردم شرمسار مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;شدم. ولي عاشق نوه&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;اش بودم. اين حس مبارزي را به من مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;داد كه آماده مبارزه با هر كس و احساسي است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آن ديوث را هم در خواب ديدم. هنگامي كه حضورش را فهميدم از تلاش باز ايستادم. او هم خوشحال مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;نمود. چند قدم دورتر از من ايستاده بود و مرا نگاه مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;كرد. در آرزوي كشتنش بودم. خواستم نزديكش شوم و چندپاره&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;اش كنم. آن چند قدم، فاصله&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;اي ناپيمودني مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;نمود. تلاشي جانفرسا و نافرجام مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;كردم براي قدم برداشتن به سويش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;چايم سردِ سرد است. تلخ مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;نوشمش. تلخي چاي با تلخي خاطره&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;اي درهم مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;آميزد. ياد آن نامه&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;اي مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;افتم كه روي همين مبل كهنه و قديمي گذاشته بودش. از عشقش به ديگري، از فرارش با او خبرم مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;داد. آن دلسردي و دلشكستگي چه تاثير پايداري گذاشت. احساس مستاجري را داشتم كه از خانه&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;اي، قلبي بيرون رانده شده بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;آنكه در بزند داخل مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;شود و به سويم مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;آيد. برمي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;خيزم و جايم را به او مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;دهم. روي مبل، آرام و پير مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;نشيند. كنار زانوانش روي زمين مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;نشينم. با آرامشي مخصوص كهنسالان خم مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;شود و لبانم را مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;بوسد. سرم را مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;گذارم روي زانوانش. با چشمان پير و خاكستري&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;اش نگاهم مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;كند. دستش را بر سرم مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;كشد. چشمانم را مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;بندم و خود را به نوازشش مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;سپارم. و اين پير غمگين چه مادرانه مي&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;نوازدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اینشالله جمعه&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;‌&lt;/FONT&gt;ها بروز خواهد شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 Nov 2008 07:36:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shorter-story&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>shorter-story</dc:creator>
<guid>http://shorter-story.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
